|
|
بر بال فرشته
از :
مجید کفائی
دیگر نزنم حرفی دیگر نرَوَم جا
ئی
بهتر بُوَد از هر جا، مَر کُلبه و تنها ئی
َخسته دگر از خَلقم، تلخ است نِگر حَلقم
از این همه ظلم و خون، از این همه رسوائی
بَر دَهر چو افکندم، من دیده، بسی دیدم
گرگان ِ درنده خوی، دیوان ِ هیولا ئی
اندر پی ِ دنیا بین، هر روز دوَند چون سَگ
سَگ راست وفا، امّا، اینان همه
هَرجائی
هرجا که بُوَد قدرت، هرجا که بُوَد ثروت
فرّاش دَرَند آنجا، گویند که چه فرمائی
پُر حرص و پُر از آزند، پُررنگ و پُراز نیرنگ
این حیله گران ِ مُلک، این جمع ِ چو دَم پائی
پاکان همه در گوشه، پُر مایه و پُر توشه
رندان و تبهکاران بَر مَسنَد ِ والائی
بَستند، چو َره اینان، بَر پاکدلان زین روی
آنان همه در کُنجی، افسرده ز بی جائی
از نَسل ِ بَشَر بَدتر، بر روی ِ زمین دان نیست
ویرانگر و هم قَصاب، حیله گر بی تائی
در شِکوه از او جَنگل، هم آب و هوا هم خاک
بیچاره از او حیوان، گردیده چو کالائی
ُقربانی کُنند او را، در جَشن و عَزا دائم
زندانی کُنند او را، در تنگ قَفَس هائی
وآن مُرغ که میخواهد پَرواز کُنَد در
باغ
اندر قفس است مَحبوس، او راست نه آوائی
ور ناله کُنان گوید، من را تو رها میکُن
آن ناله ندارد هیچ، اندر دلِ او جائی
گوئی دلش از سنگ است، هرگز نگرفته مِهر
در قلب ِ سیاه ِاو ، مَنزلگه و مأوآئی
در سینه اگر داری، حَسّاس دلی ای دوست
تو نیز چو من نالی، پیری گر و بُرنائی
وین توده که من بینم، در شرق ویا درغرب
دلخوش به خُرافات اند، در عالم رؤیائی
اندر پی این دینند، یا در پی آن دینند
دلبسته به اوهامند، و آداب ِ تماشائی
وآن راهبران ِ دین، کافسار بدست دارند
رانند خلایق را، زی چاه ِ خِرَد زائی
دان چاه خِرد زائی، چاهی است که آن حضرت
قرن هاست در آن مخفی است، مشغول تن آسائی
زین گونه سخن بسیار باشد به همه ادیان
از بهر فریب ِ خَلق، آن توده ی سودائی
سَرها همه خشکیده، دود است به هر دیده
با کاغذی پوسیده، مشغول ِ ُگل آرائی
آحاد ِبَشر جاهل، ادیان همه بَر باطل
رو، نوش می ِ بینش، تا یابی تو بینائی
بینا چو شدی ای دوست، گردی ز تعصّب دور
در چاه ِ تعصّب تو، بینی همه تنگنائی
گوئی که مَنَم بَرحق! شوری که مَنَم ذی حق
کافر همه را خوانی، چه گبر و چه بودائی
از روزنه گر بینی، تو پهنه ی عالم را
دنیای تو محدود است، محروم ز تماشائی
گر همچو پشه باشی تو همچو پشه بینی
چون گشتی عقاب، آنگه، بر کوهی و بالائی
دید ِ تو شَوَد افزون، صد درّه و صد جیحون
در زیر ِ پَر و بالت، بینی همه پهنائی
تا موری و در سوراخ، کی؟ دید ِعُقابت هست
درخاکی و از خاشاک، داری تو تمنا ئی
گر کِرمی و در حوضی، َتنگ است تورا میدان
گشتی چو نهنگ آنگه، تو بَحر بپیمائی
هان ! هان ! تو بشو بالا، ای مانده درون ِ چَه
سَر تر بُوَد این گیتی، از بَحث ِ من و مائی
بَر بال ِ فرشته تو، بنشین و بیا بالا
تا در نظرت ناید ، این اَرزَن ِ دنیائی
بالا تو اگر آئی، بینی تو بسی الماس
روشن همه از نور ِ آن چشمه ی ِ زیبائی
َگردند همه دورش، چون عاشقی دیوانه
خوردند شراب ِِ نور ، مَستند ز شیدائی
در پهنه ی عالم که، آنرا َنبُوَد مَرزی
هستتند بسی مَخلوق، زآن خالق ِ یکتائی
آن یار که خواهانش، هستی تو بجان ودل
در چاه ِ خُرافه نیست، آنجا تو چرا پائی؟
او بَرتر از آئین هاست، وز هر چه که دینست، دان!
از کفر و یا ایمان، آن کوه ِ شکیبائی
از رد وقبول تو، یا شُکر و سپاس من
فارغ بُوَد آن یزدان، آن جوهر ِدانائی
آن قدرت و آن نیرو کاین گیتی پدیدآورد
بر تخت نشسته او، در کاخ ِ توانائی
هر جا که نظر کردم، دیدم که از او رَمزی است
هر گوشه نهاده او، پیچیده مُعمّائی
کس را نَبُوَد زَهره، کآن راز گشاید هان!
گفتند بسی گفته، جُمله همه لالا ئی
وز آن همه لالائی، در خواب شدند خَلقی
َسرمست همه از دین، ز افسون ِ فریبائی
وقت است شوی بیدار، ای خُفته به بس َادوار
بگذر تو از این افکار، وز مَکتب ِ خَر پائی
مِهراست و مُحبّت هست، َدرمان ِ همه دَردَت
از نخل ِ مُحبّت خور، پُر شَهد تو خُرمائی
نیکی کُن و شیرین کُن، تو کام ِ خلایق را
پیش ازکه رَوی از بین، چون رفتی نمی آئی
گیتی چو پل است ای دوست، تو راهگذر هستی
منزلگهَت اینجا نیست، اینجا تو نمی پائی
َقبل از تو گذشتند بس، از این پُل وگشتند خاک
از آن گُذری تو نیز، باید که بخود آئی
بر باطلی ار خواهی، بر پُل تو کُنی منزل
سازند تورا بیرون، از صحنه ی دنیائی
گردَد عَوض این صحنه پیوسته به شام و روز
روز ِمن وتوست امروز، فردا نه تو و مائی
گر پُرسی چه هستیم ما، براین کُره ی گردان
با این همه کِبر و ناز، با این همه دارائی
گویم که غُباریم ما، در آخر ِ کار، ای دوست
گرچه که هم اکنونیم ،چون سَرو ِ شکوفائی
از َگَرد و غُبار هم باز، کمتر به جهانیم ما
وین َگرد نگر او را، چند است هو و هائی
این چرخ و فلک، و آن ره، شیری*ست که نام او
چون قطره به دریائیست، بر گنبد ِ مینائی
هان! هان! که یکی مَستم، مَست از ُرخ ِ نادیده
هرجا که نگه کردم، زو بود َردِ پائی
هم ظاهر و هم مَخفیست، آن شعبده باز ِ دَهر
از دست ِ هُنرمندش، افلاک به چرخ آئی
در پَرده نشسته او، صد پَرده کُند بازی
زیباتر از آن مَه نیست، در بَزم ِ دل آرائی
رو خامه شِکن اینجا، ای خسته کفائی دان
وَصفش نه به َحدّ ِ تُست، از عُهده تو بَر نآئی
این بحر بُوَد پُر موج، هم ژرف و پُر از گِرداب
تو طفلی و زین بدتر، بی دستی و بی پائی
َبس عارف ِ دانا دان! گشت َغرق در این دریا
بس سَرور ِ دانشمند، کو داشت سَر و پائی
ماندند فرو جُمله، در مَعرفت ِ ذاتش
هم سامی ی پیغمبر*، هم زاهد ِ پارسائی
بَسته ست دَر ِ این کاخ، بر روی ِ بُزرگان هم
از بَهر ِ تو بی مایه، دیگر َنبُوَد جائی.
|
|
|
|