|
سفر
از : شهین منصوری
ما پیادهایم
با یک بغل حادثه
و خوابی ترسیده از ملافههای سفید
برجادههایی که
میهماناناش
ناممان را
در برگی از تقویم
تعطیل میکنند
ما مثل خانههایی که
شماره بر نمیدارند
در مه
کورمال خویشیم
و کفشهامان
شکل سقوط عبورند
بگذار
این جنگل خوابگرد
آفتاب را شرح دهد
در انبوه سایهها
ما متهمان بادیم
بیا نشانهای بگذاریم
یا قراری
روی شانههای گودالی
با گیاهانی که زیر ِ خاک
نامشان را متولد |

|
|
سهم ِچشم هاي من
از :
نصرت اله مسعودي
و اين زخم
كه از دهان ِدريده ي ِتو باريده بود
حالا هي برگرده ي من مي دود
و صداي پاي قطار هايي را در مي آورد
كه ضجه را به آشويتس مي برند.
اين ريل
كلافه مي شود از صدا
واما باز
روياي نوعروسان دزديده مي شود
ومن كُت كَت بسته اي را مي بينم
كه هنوز طنين كِل را
به بازو دارد
اگر چه
دهه ها از روياي هر عروسي دور بوده است.
چه بوي سوختني بالا گرفته
در خط ِاين جناغ وُ گرماي آن ريل
اما تنها تو بد نام گشته اي آشويتس!
و گرنه
من در لحظه هايي به سنگيني ِ دمادم
دربارش ِ كوره از آسمان ِنفتي ِبغداد
سوي دو چشمم را
گم كرده ام
و اين هيچ ِ پر بركت را
تا تازه تر بماند وُبدانند
زير باران گريه مي گيرم.
چه بد آوردني است آشويتس!
وگر نه
اين همه ناو ِاز كوره در رفته
در كور سوي اين خليج
تو را
در انگشت ِكوچك ِخود هم نمي كنند.
وچه بد آورده ايم بد
كنار ِكلماتي كه اين روز ها
زير پوست تزريق مي شوند.
|
|
مردان
اخته سرزمینم
از :
آریانه یاوری
از
من مپرس چرا آینه ها انتحار می کنند
به هنگامیکه مردان دسته دسته اخته میشوند
آه مردان اخته ی سرزمینم
که در سراب به خواب رفته اید
من به تاج شهزاده ای می اندیشم
و زیر سم های سپاه اعراب هنوز فریاد میزنم
ازمن مپرس چرا مردان سرزمینم در مه گم میشوند؟
و دختران باکره را حراج کرده اند
از من مپرس چرا آنسوی دیوار دخترکی در نی لبک مینوازد؟
و عربی شراب ناب می نوشد
و غرور بخاروار از پنجره های رنگی می گریزد
آه مردان روسیاه اخته ی سرزمینم
اسبهای اساطیریتان همه در قصه های من گم شد
آه مردان روسیاه اخته ی سرزمینم
که کودکی مرا گرو نهاده اید
و گنگ و کور بر طبل های پاره می کوبید
آه مردان اخته ی سیاه اندیش
به دخترانی می اندیشم که روی جهیزیه های خود مویه می کنند
ودر گردو غبارسپاه اعراب گم میشوند
من در دور دستها ی دهکده ام به شاهپرکها ی گرفتار می اندیشم
و خانه های خفته در مه
و مردی که سرود عشق برایم می خواند |
|
رستاخیز
از :
رضا بی شتاب
دوباره گوهرِ گسسته ی بهارِ من
به رشته عاشقانه می کشد نگارِ من
دوباره برگهای بینوای خسته را
به قلبِ باغ و قُله می بَرَد قرارِ من
دوباره این دیارِ مانده در مدارِ درد
ز تیرگی به روشنی کشد تبارِ من
دوباره بلبلانِ شاخه ی خجسته را
صدا زند نوای شادِ آشکارِ من
بیاورد دوباره بارشِ شگفتِ شعر
شکوهِ جشنِ این شکوفه ها کنارِ من
دوباره کودکانه خیلِ خنده های گُل
جوانه می زند به جانِ جویبارِ من
دوباره رستخیزِ تازه می رسد ز راه
چو مرهمی به زخمِ زمهریرِ پارِ من
دوباره انسجامِ سبزِ دستِ عاشقان
رساندم مگر سرور و اعتبارِ من
دوباره بر سریرِ خودسری نشسته را
ز بیخ و بُن به شعله درکشد شرارِ من
دوباره زشتِ بد منش ز خانه می رود
دَمَد به لب سرودِ دلنوازِ یار
من
|
|
|
|
و تمام ميشود
از : راضيه مجيدي
پدر ـ
تمام زندگيش را دود ميکند
براي اسمان
که مبادا کوتاهتر شود
و شبها
سايه اش را بعد از خودش به خيابان ميبخشد
و تمام ميشود.
|
|
|
شهری که عروس کودکی هایم بود
از : حامد الف
قايم نشديم و آسمان موشک شد
هر گوشه ي شهر قبر يک کودک شد
هر خوشه ي بمبي که به ما هديه رسيد
يک نخل شکست و شهر بي خارک شد
قرباني آن هزارها اسماعيل
خوني که بهاي نفت با آن حک شد
آزاد شد اما به اسارت برگشت
محکوم به حمله هاي بي پاتک شد
يک روز شبيه خنده پر رونق بود
ويرانه و از بازي لب ها دک شد
چون نفت درون رگ آن مي جوشد
هي مي شکند شبيه يک قلک شد
از برکت او چرخ وطن مي چرخد
وامانده و از حيث بلايا تک شد
شهري که عروس کودکي هايم بود
اندازه ي قبر مادرم کوچک شد |
|
|
|