دفتر شعر و ادبیات شماره  206 نشریه پوشه بخش دوم














 













































































































 











































































 



می آمدی، اما
از : پیرایه یغمائی

می آمدی، اما هراس رفتنت بود
در روح من توفانی از برگشتنت بود

ناآمده، بار سفر را ناگشوده،
تشویشی از بار سفر را بستنت بود

می آمدی با کاروانی از بنفشه
ابریشم دشت خدا، پیراهنت بود

همراه بودی با صفایی کولیانه
زنجیری از آزادگی بر گردنت بود

نوروز بود و عشق و فروردین و شادی
نوروز من اما، نگاه روشنت بود

می آمدی تا هفت سین باور من
سبزی، سخاوت، سادگی در دامنت بود

تصویر دیروز من، ای روح جوانی
می آمدی و یادها در دیدنت بود

من لحظه ها را می شمردم تا بیایی
چون آمدی، غم در کمین رفتنت بود ...

کشیش های گناهکار
از : آریانه یاوری

و قتیکه  بر د ه های اسیر با پا های زنجیری
و دستهای زمخت خو اب پنبه زاران را می بینند
و برای خوابی راحت می میرند
کشیش های گناهکار در پشت درهای بسته
بدور از چشم مسیح  اعتراف می کنند
و راحبه های جوان با گیسو ان بریده در حسرت
بو سه ی مسیح هر روز می میرند
و آینه ها را در پا ییزی غم انگیز می شکنند
و رنگ با خته ی خود را در کتابهای مقدس جستجو می کنند
اما من باور دارم موشهای کور را
که در تنلهای وحشت آخرین نفسهای زندگی
را باور دارند
که میشود ترانه را زیر باران خواند
و من در میان آبگیرهای گل آلود آخرین جام
را که شراب مسیح است می نوشم
و از عمق جاهلیت علفهای هرز فریاد زندگی میزنم
و گلهای بی رمق را با هوا آشتی میدهم
و فریاد خواهم زد
آهای مردم دره های غروب فانوس را جستجو کنید
و جیغ های یخ زده ی چند سا له ام را
بسان صاعقه به هوا می فرستم
تا ستاره های اجاره ای شماره های معکوس را
از بر کنند
و غربت اندیشه ام همچنان فریاد خواهد زد
و دیگر به دشمن مهلت نخواهم داد
تا خرناس کشان عبور زمان را آلوده کند
و رویای کودکم را برهم زند
دیگر در پرونده های مفقود شده  بدنبال
نامم نمی گردم
و دستهای آویخته ام را با لا خواهم گرفت
و خواب زد گان را بیدار خواهم کرد
زمستانها ی سرد و وحشی را با تنهای
برهنه آشتی خو اهم داد
وبه کشیش های گناهکار مهلتی نخواهم داد
و در صو معه ها را خواهم گشود
تا راحبه های جوان با زندگی آشتی کنند    






 


 


یاد من باش
از : حسن حسام

ماهی خسته به جویی باریک
شکوه می کرد ز تنگابه ی خود:
دل ِ من می خواهد
جُفتِ دریا بشوم
دل ِ من می خواهد
خود ِ دریا بشوم
پاسخش داد به آواز حزین
ماهی مانده به تور صیاد:
اگر از جوی به رودی به چمی
واز آن رود به دریا بزنی
غم خود غرق کنی در مانداب
بزنی پُشتک و وارو در آب
موج در موج و غزلخوان
به شتاب
بروی تا ته دریا
بی تاب
هر بهاران پی جُفتت
شادان
بِدوی شور بسر
شوق بجان
عا فیت، خواب کنی
آب شوی
خواب را پس زده
خیزاب شوی
تن و جان وا شده
سودا گردی
گمُ شوی در خود و
دریا گردی ؛
یاد ِ من باش
که در تور اسیر
سفر ِ خاکی تلخم در پیش













 

شب لکاته
از : ساغر رمضا نی

از درد به خودم پناه مي برم
و از اشک به اين شب لکاته
سوت و کوري اين زندگي اما آرامم نمي گذارد
آسمان،
مست و بي خبر
و شب، که با تنهايي ام مي آميزد
- اين لکاته سياه-
و تنهايي بي شرم من چه ها که نمي کند با آن اندام جهنمي
با لبهاي سرد ماسيده اش
با آن موهاي خيس خزه بسته
اين گوي سينه هاي خاکسترينش
آن....
اين....
محال بودنت - مي دانم - حتمي است
و فردا
مني ديگر
از ميان اين زمهرير بي ستاره
زاده خواهد شد
يادم باشد مراسم نامگذاران بگيرم اين بار
تا هر که از راه رسيد صدايم نکند: آي... نگفتي مادرت کدام شب ....!!!
تو نيامدي
من نرفته ماندم
هيچ کس ما را نشناخت!
و شب ... مرا آبستن است!
تلخ تر از شب من دستان توست
و  نوازشهاي بي خبري ات
کهنگي اين عشق سکرانه اش کرده
پاييز خزان آلوده بي برگ
برهنگي ام را لباس است و
تن سوزان من است که پاييز را تا زمستان زنده نگه خواهد داشت....!






 


 


جرم عاشقی
از : نرگس بابائی

خدایا خسته ام از این زمانه
از این رنج و عذاب ظالمانه
از این جنگ و ستیز و دشمنی ها
که انسان می کند هر دم روانه
خدایا خسته ام از این زمانه
که سازش مانده حتی بی ترانه
از این آرامش و صبرو تحمل
که بر هم می خورد با هر بهانه
خدایا خسته ام از این زمانه
که هر جا گل شکوفد یا جوانه
به تیغ دشمنی از ریشه برند
مبادا گشته باشد عاشقانه










 

 


اشراق
از : رضا مقصدی

این راز ِ ناگشوده
پس، چیست؟
دلتنگی ی غریب ِ غروبم
از کیست؟
از میوه وُ صدا
پرُ می شوم.
در حجم ِ نیلگونه ی رویا
قایق، به آب های تو!
می رانم.
نامت
در شادی ِ شبانه ی شبنم
بر بیرق ِ بهاره ی گلبرگ
در میخک ِ خجسته
نشسته است.
طعم ِ لبت
لب؟ نه
آن خطوط ِ تَر – آوا
آنگونه در ترانه ی من، مانده ست
انگار
پروای ِ زرد ِ پائیز
از شاخه ی تکیده ام
دور است.
با ارغوان ِ توست
نجوای هر جوانه
به هر آب.
با نغمه های توست
غوغای هر دریچه
به هر صبح.
با چشم های تو
اسطوره ی مکرر ِ انگور است.