دفتر شعر و ادبیات شماره  207 نشریه پوشه بخش یکم














 


























































































 



























































































 


نامه هفتم
از : سید علی صالحی

ری‌را ...!
همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...
و يادهای سالی غريب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبيد !
بگذريم ... ری‌را !
از گوشه‌ی چشم نگاهی کن :
دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف
دوردستِ بی‌رويایِ مرا می‌نگرند،
دُرُست مثلِ منند
تبعيدِ ترانه‌ای ناخوانا
که زمزمه‌اش ...
سرآغازِ رفتن به شيراز است !
اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گويم
همين امشب از فالِ سَربسته‌ی چراغ
يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس


روی ساق های گندم
از : شهلا بهاردوست

کوکی میان چشمها، شکافی میان لبها
گیج، خم، روی ساقهای گندم
گم، دور، روی نرمه های گوش
بالا، بالا، بالاتر
روی راهها موج شده بلند
میان ِ قصه ها پرت شده هوا  
هی سنگ، هی هیزم بپا
هی کلاغ پَر، من پَر، تو پَر، پَرپَر
روی دشتها چرخ، پرده از آسمان پس
روی حرفها پاشیده سبز، رنگِ چشمهای مرد
عطر شکوفه، میوهء آبدار، طعمِ لبش
چگونه با این همه دلهره
اینگونه تن آب می شود؟
یواش یواش آفتاب فرو
یواشتر در پُکها فرو
فرو در تکانهای سر به هوا
روی ساقهای گندم دویده دندانها
روی شکاف لبها، گیجی نرمه ها
دروغ است اگر بگوید
دلش در پی دلم نمی دود، آب نمی شود
خوابش در پی خوابهایم بیدار نمی شود
دروغ است، انگشتانش روی انگشتانم مدام سُر می خورند
روی ساقهای گندم، زنگِ خاطره را باد می برد.

هامبورگ، 28 مارس 2008
  از مجموعه ی رقص واره های آب

 

عکس های من و عقرب روی ماه
داستان از : رباب محب

چشم هایش خیره به دورهاست . کجا؟، نمی داند . دهان نبمه بازش ار زیبائی کودکانه‌اش کم نمی‌کند. دستِ راست‌اش را بر رویِ پیراهن سفیدِ عروسی گذاشته که او به زودی «زن دائی» خطاب‌اش خواهد کرد. پشتِ سرش مردی با موهای جوگندمی کنارِ داماد ایستاده و لب‌خندِ کجی دهان‌اش را از فرم انداخته است. چشم‌هایش دیده نمی‌شوند. پلک‌هایِ متورمِ پائین کشیده‌اش مردمک‌های خیره‌اش را از نگاهم پنهان می‌کنند. مادرش در عکس نیست. روبرویِ او کنار عکاس ایستاده و به اواشاره می کند:
" دختردهنتو ببند!"
از رسیدنِ فرمان تا کلیکِ دوربین عکاسی فاصله آن‌قدر کوتاه است که او فرصت بستن دهان را نمی‌یابد، اما صدای عمه‌اش که شانه به شانه‌یِ عمویش منتظرِنوبت‌اش ایستاده و به او می‌گوید:
" دستتو بردار"، تویِ سرش می‌پیچد. ادامه . . .


برو به سمت برو که رفتم
از : علی عبدالرضائی
 

دیگر به من نمی‌آید که بر منی با من بیاید
 وقتی سِمَت نداری
 یعنی که سمت نداری
برو به سمتِ برو که رفتم نرو که می‌مانی
که ازهرکجا نرفتم آنجا ماندم
به هرجایی رسیدم آنجا بودم
قدم‌های در قدیم رفته‌ی بسیار زده‌ام
شده‌ام از حال رفته و فردا دارم
برو به این و برو به آن و همین همان را به حالِ خود بگذار
که بینِ من و تو را بینِ من و تو پُر می‌کند فقط!
تو اهلِ مستقیمی
و من که بینِ من لو رفت
درمبدأ و مقصد، ولو
از خیابان نمی‌توانی جلو بزنی
بزن به چاک و تیک تاکِ  تازه‌ای پیدا کن
که درهای پیشِ رو
                  در دردهای دیگری پیش می‌رود
دیگر قرار ندارد
سمتِ فرار ندارد، در رو!
برو به سمتِ برو که رفتی نرو که می‌مانم
که از به سمتِ دو دست، دو دوست، و تو با بی من، ایستاده می‌رانم 
همیشه بی آنکه بخواهم برده شدم
به جایی که از آن آورده شدم
دنبالِ تو خیلی در سطرهایی که ننوشتم گشتم
هنوز می‌نویسم، چون متاسفم
کسی که باید، اگر بیاید، دیگر نمی‌آید
دیگر از سفر نمی‌مانم
همیشه در سفر می‌مانم
در آسمان ردّم اگر دیدی کافی ست
برقش اضافی‌ست
ابری که با عصا می‌رود عموی من است
دریا بلند و آبی عمودی‌ست


شهادت
از : عسکر آهنی

« روزی اگر آواز زیبایی شنیدی ،
بی پاسخش نگذار!
همراه شو ،
حتا اگر راهش نفسگیر
یا سنگلاخی پُرخطر باشد !  
با او سفر کن ،
تا نفس هایش ،
زیبا ترین رنگین کمان ها را ،
در چشم- انداز تماشای تو بنشاند !»

*****

آن شاعر پیرکهنسال
ازباور خود گفت و ساکت شد.

*****

گفتم: اگر توفان بگیرد
یا چشم- اندازی که می گویی ،
نقّاشی ی زیبای دست آرزو باشد ؟  
-« آغاز هر توفان
با تندر و با آذرخش است ؛
پایان آن رگبار !
با ترکش بغض هوا ،
در انتظار جلوه ی رنگین کمان باش !
آیا نمی ارزد که چندی ، لحظه ای ، حتا
نقاشی ی زیبای   ِ دست آرزویت را ببینی ؟ »

*****

من باور ِ او را پذیرفتم

*****

در راه بودم ،
وقتی که خود را،
در حلقه ای از رهزنان دیدم .
گفتم: نقاب از چهره بردارید !
با خنده ی نفرت برانگیز ِ گروه فاتحان
آنها نقا ب از چهره ی خود بر گرفتند ؛
دیدم ، که از مایند وُ برمایند !
از باورم یک لاشه ی خونین به جا ماند .

*****

گفتم : میان ِ خون نباید رفت !
خون را به خون هرگز نباید شست !
در این مدار ِ بسته ی لعنت ،
مبادا پای بگذاری ،
این چرخه جُز با خون نمی چرخد

*****

پس رو به سوی ِ خانه ی خود باز گشتم
و، گونه های سایه ام را
بوسیدم وُ گفتم : رهایی ،
اعلام آتش بس ،
در پهنه ی جنگ ِ درون است !











































 


مگر . . .
از : رضا بی شتاب

شبح آسا چو شبگردان به گرد خانه مي گردد خيالم هر شبي يارا
كه شـايد باز بگشـايد گشاده رويِ من مـادر، دري يا روزنـي را
چراغِ بغضِ من پُر شعله وُ روشن، چراغ خانه وُ كاشانه خاموشست
مگر مادر نمي داند كه فرزندش پسِ در مانده وُ گم كرده رؤيا را
زدوده عشق را دربان به ضربِ تازيانه از رگِ جـان و جهـان مـا
مگر ديگر سروش عاشقي چنگش شكسته، پريشان كرده سيما را
درختِ خانه درخوابست‌و
ُ يك‌تن شروه‌اي ديگرنميخواند درين‌آفاق
مگر آن ديوِ ديوانه حبابِ محنت افكندست در وُ ديوارِ اين جا را
نفسها در حصارِ سينه ها مصلوب وُ ميدانها چو گورستان وُ مسلخها
مگر جز زَمهرير وُ زهر وُ عزلت نيست سودايي دگـر آزادگـان را
اگر ابري برآيد تلخ وُ حيران‌خو، حاصلش جز شرم‌وُ وحشت نيست
مگر درياي مواج وُ پُر از جوشش به زندان كرده بخششهاي باران را
سپهرِ پيرِ خونين پَر، عِصابه بسته بر سرِمسكين‌وُ در سوگ‌وُ اسيرست
مـگر استاره هاي شوخِ چشمك زن سفر كردند بسيـطِ خـانه ی مـا را
قمر چون قُمريِ غمگين، تب آلوده نشسته مضطـرب بر بامِ بيـداري
مـگر خورشيـدِ آزاده نمي خواهـد دگـر ديـدار وُ دلـداريِ دنيـا را
نسيمي‌نيست،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هوا اِستاده‌سنگين،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سهمگين،‌‌‌‌ سْربي،‌خس‌وُ برگي‌نمي‌جنبد
مـگر سنـگـي گـران آوا، نبايـد بشكند اين شيشه ی شومِ بداختـر را
زميـن و آسـمان را غربتِ سختِ سـمومِ اهـرمن، دامـن گرفتسـت
مـگر امـروز را در برزنِ دل، ديـگر اميـدِ بردميدن نيست فـردا را
كجاآن كوچه‌هاي شادوُ شورشگر،كه‌خشمش‌لحظه‌ها‌ را زَهره‌در ميشد
مـگر آن مـردمانِ شرزه وُ بيـدار وُ دريادل، زخاطر برده يـاران را
چنين خشمي‌و‌‌‌‌‌‌‌ دشنامي‌كه دارد زمزمه هر‌لحظه طوفان درگلو امشب
مگرمرگي‌تگرگ‌آسا‌‌و سوزان،‌كه‌بي‌سامان‌كند‌ يكسر‌بساط‌كركسان‌را
زمان وُ روزگار جز آز وُ مـزدوري نـزايد از شما، رذلانِ دوزخ سـاز
مـگر فرياد وُ عصيـان وُ تلاطم بگسلـد زنجيرِ ظلمت زايِ بـرزخ را
چراغِ خـانه وُ كاشانه گيرا كُن، همان تنپوش روشن بـاز در بركُـن
كه دستِ صاعقه امشب دگرگون مي كند دورانِ نكبت بارِ ديوان را
هيـاهو كن، به مهمـاني مهيـا شو، غبار از جامـه وُ از جامِ دل بِستُر
كه دوشادوشِ شـادي مي رسد خورشيـدِ خُنياگر جـهانِ منتظر را...