دفتر شعر و ادبیات شماره  208 نشریه پوشه بخش یکم














 


























































































 





































































































 


خدا ناشناس
از :  سعیدی سیرجانی


خبر داری ای شیخ دانا که من
خدا ناشناسم، خدا ناشناس
نه سر  بسته گویم در این ره سخن
نه از چوب تکفیر دارم هراس

خدائی بدینسان اسیر نیاز
که بر طاعت چون توئی بسته چشم
خدائی که بهر دو رکعت نماز
گراید به رحم و گراید به خشم

خدائی که جز در زبان عرب
به دیگر زبان نفهمد کلام
خدائی که ناگه شود در غضب
بسوزد ز کین خرمن خاص و عام

خدای تو با وصف غلمان و حور
دل بندگان را بدست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هر چه هست آورد

خدائی که با شهپر جبرئیل
کند شهر آباد را زیر و رو
خدائی که در کام دریای نیل
برد لشکر بی کرانی فرو

خدائی که بی مزد مدح و ثنا
نگردد به کار کسی چاره ساز
خدا نیست بیچاره ور نه چرا
به مدح و نیاز تو دارد نیاز

نه پنهان نه سربسته گویم سخن
خدا نیست این جانور اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا که من
خداناشناسم، خدا ناشناس



















 


میعاد در لجن
از : م . سحر

هرفتنه بر زمین کردی
گفتی :  " به پاس ِدین کردی "
با آدمی چه خواهی کرد
ور با خدا چنین کردی !؟
*
خود را  " ولی" نهادی نام
قصدت فریب ِ ملّت بود
وین نظم ِ بسته بر اسلام
عزّت نبود ، ذلّت بود !
*
آزادگان ِ ایران را
خُرد و صغار دانستی
خار رهت ، دلیران را
درخوردِ دار دانستی
*
تا بندگیت بپذیرند
کشتی به شطّ ِ خون راندی
از بهر حفظِ دستاری
صد قیصریّه سوزاندی!
*
بیمی نبُد زتاریخت
شرمی نبُد ز وجدانت
غدرت دمی نمی آسود
رحمی نبُد بر ایرانت
*
خود را ولی نهادی نام
یعنی : صغار و محجورید
یعنی : فقیه و جبّارم
یعنی : سفیه و مجبورید !
*
خود را ولی نهادی نام
یعنی : کفایتم دادند
از جانبِ خدا بر خلق
حقّ ِ ولایتم دادند
*
خود را ولی نهادی نام :
کای قوم ِ از خِرَد عاری
آنک تویی به محجوری
اینک منم ، به مختاری !
*
خود را ولی نهادی نام :
کای قوم ِ خاک ِ دین بر سر
(دنباله سروده را در ستون روبرو بازدید کنید )
آنم که بر تو ام قیّم
آنی که بر تو ام سرور
خود را ولی نهادی نام
کیدِ تو بی نهایت بود

سفاکی تو نامش دین
جبّاری ات ولایت بود !
*
هرگز اهانتی زینسان
در زیر این کبودین طاق
با مذهبی نشد همراه
بر ملّتی نگشت الحاق
*
زینسان جهنّمی موهن
با هیچ عصری از بیداد
در هیچ تلّ ِ خاکستر
هیچ آتشی ندارد یاد !
*
زی آفتی که در ره بود
ویروس ِ در بدن بودی
با آرمان ِ آزادی
" میعادِ در لجن " بودی !
*
با آرزوی ایرانی
بی آبرو هوس راندی
وین کاروانِ زخمی را
بیش از سه قرن پس راندی !
*
صد سال رزم ِ آزادی
با عاملان ِ استبداد
در حیلهء تو شد مدفون
با بیرق تو شد برباد
*
دام ِ شبانه افکندی
فردای آفتابی را
تاراج ِ کیدِ خود کردی
آمال ِ انقلابی را
*
هنگامه ی سیاهت را
اینک نظام ِ دین خوانی
جهل ِ جهانشمولت را
" اسلام ِ راستین " خوانی !
*
خود را ولی نهادی نام
خانه ی خدات ویران باد !
نام ِ تو ننگ ِ ایرانی ست
دور از تو نام ِ ایران باد !


در من جنگلی نیست
از : آریانه یاوری
(
تقدیم به دکتر احمد پناهنده )

آه مرد شمال
اینک جنوب دربنداست
سمفونی هراس پاییزبه گوش میرسد
آه مرد شمال
در من جنگلی نیست
ردای کلاغان بر تنم سنگینی میکند
صدها تفنگ
پشت پنجره ام به انتظار نشسته اند
صدای سمج کرکسان را نمی شنوی؟
ملخها به جانم آفت زده اند
جنوب در شرجی نی زاران به خواب رفته
جنوب شبها بوی دوده و نفت میدهد
و شبها آرامگاه پدرم قصری است برای کودکان پاپتی
وقتیکه حرمت مادرم را به غارت برده اند
و برادرم را در رویای ماشینهای بچگیش دار زده اند
و دستهای پسر همسایه را در باغچه ی خانه چال کرده اند
جنوب در غروبی به خواب رفت
خورشید مرد
ماه درزیر زمینی پنهان شد
نخلها عزادارشدند
آه مرد شمال














 


هم پیمانم شده ام
از :  امین کاشانی

هم پيمان شده ام
با کاميوني که دو مصرع شعر مي بَرد
آغاز جاده اي خيس
از شيرواني هاي چتري
که شرشر باراني ديگر را
بر من رعد مي زند
برق چشمانت بگيردم
دست گيري وُ
سوار شوي ام
بازوانم را که بخزي
در پيچ تند چشمانم
حتا کرايه ي شانه هايم را
و با همه ي اين احوال
که باران
هر لحظه
چکه تر
و جاده اي
که مي رفت خانه خرابم کند
کلاه نمدي ام
هنوز
پس از گذشت اين همه پيچ
بوي نم پاهاي تو را مي دهد


طنین صداها
از : ویدا صدر

نشسته-ام اينجا
و مي خندم بلاهتِ
نشسته، ايستاده ديدن را!
تماشايش که مي کنم
کِز مي کند پشتِ صنوبري که،
کاج-ها را چشم ِديدنش نيست
من هم لَم مي دهم
آن سوي ديگر ِصنوبر
و آهسته مي خوانمش به نام!
نامش پخش مي شود
ميانِ سوزني ِبرگ-ها
و سُر مي خورد بر گونه-اش
و مي افتد به نرمي
بر خاکِ خاک گرفته ي پيش ِپايش
دست مي برم وجودش را، بي هوا
و مي گردانمش گِردِ سياهِ چشمانم
ديدنش را که سير شدم؛
مي ايستم.
بي آنکه نوازشش کنم،
صدايش،
و يا حتي تماشايش!
آهسته مي خواندم به نام!
نامم پخش مي شود
ميانِ سوزني ِبرگ-ها
و سُر مي خورد بر گونه-ام
و مي افتد به نرمي
بر خاکِ خاک گرفته ي پيش ِپايم
و طنين ِصداها
و آزرده کلاغ هايي که پر مي کشند
و قار قارهاشان به هوا مي رود
چشم از آسمان که بر مي دارد
رفته-ام
و مي بينم که دخترانه نامم را،
گره مي زند
به شاخه-اي از صنوبر
با روبانِ قرمز ِموهايش!
و گم مي شود
ميانِ کاج هاي 200 ساله ي در هم تنيده-اي
که قاق ِمردان را تداعي گر است
و صنوبر را،
چشم ِديدنشان نيست...

 


عکس یادگاری
از : کبوتر ارشدی

هنوز نرسیده‌ام
به اندازه‌ای كه هفته خواب حیرت دیده بود
آینه
از اندام‌های كور
تهی‌تر شده روبه روی من
مثل عكسی كه قاب خالی عشق است
عكسی از سیاره‌ی گربه
پلید و چرب ...
و گربه
كه از موهای شب درازتر خمیازه می‌كشید
روی دست
كه وقت جفت گیری جیغ بود و خنج
زخمی كه از شب گذشته باشد
به روز نمی‌كشد این تب
ومن كه زنده‌ام به گور می‌شود
باز
به رویای كسی فكر می‌كند
كه بادهای پاییزی دارد
به انضمام این عكس