دفتر شعر و ادبیات شماره  208 نشریه پوشه بخش دوم














 













































































 


یک غزل . . .
از :  مولانا خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی


زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان
بگشود نافه‌اي و درِ آرزو ببست
شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گري کرد و رو ببست
ساقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت
اين نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
يا رب چه غمزه کرد صراحي که خون خم
با نعره‌هاي قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال درِ هاي و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بي وضو ببست


من نور می شوم
از : ماندانا زندیان

دستم را اگر نگرفته بودی
چگونه می آموختم
در غیبت خورشید هم
می شود خندید ؟!
صدایت که ببارد
یک قطره ماه هم
در کاسه ی آبم بیفتد
کافی ست :
من نور می شوم








 


جرم عاشقی
از : نرگس بابائی

خدایا خسته ام از این زمانه
از این رنج و عذاب ظالمانه
از این جنگ و ستیز و دشمنی ها
که انسان می کند هر دم روانه
خدایا خسته ام از این زمانه
که سازش مانده حتی بی ترانه
از این آرامش و صبرو تحمل
که بر هم می خورد با هر بهانه
خدایا خسته ام از این زمانه
که هر جا گل شکوفد یا جوانه
به تیغ دشمنی از ریشه برند
مبادا گشته باشد عاشقانه

 


گم شدن
از :  سایه خواجه ئیان

گاه در خلوتي گم مي شوي
نه به فراواني اسباب
نه به شلوغي کوچه
نه در جيب هاي پر
در دفتر خاطراتي
که سفيد سفيد ورق مي خورد
محو مي شوي
انگار که هرگز نبوده اي


انتظار
از : رویا هاشمی

زائيده ي  هزار اندوه بوده ام
کا ينچنين به بطن فاصله
ميراث هر روزه ي اندوه گران دچارم
تا خضوع پر رنجت
در چهار طاق انتظارم
نازکا گل
رنجها  
رنجها بايست برد
از خاکستر هزار اميد
در دلم
شايد که ققنوسي
زاده است
نازکا گل.

 


تو را نمی دانم
از : شیدا مخمدی

تو را نمی دانم
تو که از وادی تحقیر و تبعیض و تبعید می آ یی!
اما همهٌ گناه قرن
پا بوس بی تعهدی عشق بود .....
آنگونه که در آواز، روزعشق، می گفتی:
- عشق ازلی- ابدیم!
و من در پوزخند همین و هنوز
می اندیشیدم ،
همیشه،
وفادار خواهم ماند!
حالا مي فهمم
كلمات وارونه
تعابير آشفته در پي دارد  !
همه چيز از لمس پسر چشم كبود گرفته
تا بوسه ي خيس مرد سياه پوش
وسايه ي جمعه ي متروك
به من مي فهماندند
كه هيچ چيز جاودانه نيست !













 

 

 



هلن گیورگیز