دفتر شعر و ادبیات شماره  209 نشریه پوشه بخش یکم














 


























































































 































 


یک غزل
از :  صائب تبریزی


آب خضر و مي شبانه يكي است
مستي و عمر جاودانه يكي است
بر دل ماست چشم، خوبان را
صد كماندار را نشانه يكي است

پيش آن چشمهاي خواب آلود
نالهء عاشق و فسانه يكي است
پلهء دين و كفر، چون ميزان
دو نمايد، ولي زبانه يكي است
گر هزارست بلبل اين باغ
همه را نغمه و ترانه يكي است
خنده در چشم آب گرداند
ماتم و سور اين زمانه يكي است
پيش مرغ شكسته‌پر صائب
قفس و باغ و آشيانه يكي است



















 


خواب ها
از :  رضا بی شتاب

ای خوش آن شوریده ی شرزه که آشفته کند این خوابها
تا مگر خیزابِ خشمی برجهد ناگه ازین گردابها
آسمانی پُر ستاره بر دمید و یک دلِ بیدار نیست
آخر ای دلبسته ی بستر چه می جویی درین سردابها
برگی از این باغِ پهناور نمی جنبد دگر در روزگار
یاد باد آن شعله های خشم اندر دستها و سینه ها بی تابها
از چه با دریادلی حاصل ترا این وحشت و تشویش شد
جانِ مواجِ جهان بودی و اکنون مانده در مردابها
رنگ و برگِ گل دگر پژمرده و بغنوده این بیمار با
جای آن دارد که از ابرِ زمان ریزد همه خونابها
مرغِ بی آواز گشتی قیچیِ غم بال و پَرت را بچید
از زمین دیگر نگاهت راه نگشاید سوی مهتابها
چشمه ها در خود فرو خفتند و دیگر آینه مرداب شد
چهره ای هرگز نبیند باطنش در صافیِ آن آبها
گشته اند گم هم سوار و اسب و هم شمشیرِ اندیشه دلا
نامشان از دفترِ فریاد رفت و عکسِ شان اندر غبارِ قابها
جز حزین زمزمه از سازِ زمان و زندگی چیزی نماند
بگسلد سنگی گران آوا سکوت و بشکند مضرابها
هیچ خورشیدی نخندد در دیارِ مردگانِ و این ددان
تا مسخر فصلهای سِفلگان، بسته اینک راهها و بابها

 2008-05-26


ماه پیش
از :  منوچهر سعادت نوری

دا نی که ما ه_ پیش کجا بود ‌یم           پیش_مهی ز اهل_ وفا بود‌یم
آ ن آشنا به راز_ صفای_ دل             جان بس به راه_او که فدا بود‌یم
تا اوج_عطر_او به فضا آمیخت                از موج_ بحر_غصه رها بود‌یم
ا و بود و یک نگا ه به چشما نش          کز برق_ آن فتا ده زپا بود‌یم
با بوسه ای بر آ ن لب_ گلفا مش       سرمست_طعم_شهد_بقا بود‌یم
ا و شد به رقص وشیوه ی غما زی        ما شا هد_چه حا ل و هوا بود‌یم
تا نزد_ما نشست به طنا زی            گویی به بزم_عرش_سما بود‌یم
جا ن درکنا ر_اوخوش وشا دان شد       حیران عجب زکا ر_خدا بود‌یم
گر بنگری به حا لت_ ما ا مروز          دا نی که ما ه_پیش کجا بود‌یم


سرباز
از : مهناز هدایتی

ممکنه هر لحظه مرگت را ببینم  سرباز
سخته این باور که داغت را ببینم سرباز
با هزاران  آرزوهای  قشنگت  روزی
مرده باشی قاب عکست  را ببینم سرباز
مادرم  من  با  امید  و آرزوها  در سر
من  نباشم  سنگ قبرت را ببینم  سرباز
توی دستت یک تفنگ و توی پایت چکمه
صبر کن تا من دو چشمت را ببینم سرباز
اشک می ریزم  نگاهت می کنم  فرزندم
کی  چه موقع  بازگشتت را ببینم  سرباز
آه  می دانم سیاست  نه پدر دارد نه مادر
مجبورم  مجبور جنگت  را ببینم  سرباز
میشود مانع زجنگ و خونریزی شد بلکه
تو نمیری عروسی یت را  ببینم  سرباز

لندن ـــ بهار 2008







 

چند دو بیتی
از :
مجید کفائی

کردیم به   َخلق و مملکت ما خدمت
بیست سال تمام و پنج هم، با رغبت
بودیم صدیق و مَردمی و پُرکار
خورده است ولی حَق ِ مرا، سَگ، دولت

  *

اسلام گر این است و عدالت گر این
من هیچ دگر  کاری ندارم   با دین
این تازی پرستان و سیه دستاران
از سگ بترند و بی حیا و بی دین

*

ملت همه در زحمت و معتاد و  ِولو*
بر سفرۀ این سگان همه  رشوه پلو
هارند و ستمگر و دروغگوی و دو روی
نفرین ِ بسی ، به پُشت دارند و جلو

*

 ُکشتند به زندان از ره کین  زن و مرد
ُکشتاری چنین دامنه دار، شِمر نکرد
به نام خدا و دین نمودند  ُکشتار
بس درد و دریغ، بس دریغ و بس درد

*

ُکشتند  بهائیان و هم کُرد و جهود
نوه باوه جوان که سخت بی تجربه بود
کردند تجاوز به زنان در زندان
سنگسار نمودند زنی  کاشق** بود

*

گر دخترکی  اسیربُد در زندان
گر باکره بود وپاکدامن، تو بدان
ناپاک نمودند، ورا،  اوّل،  و بعد
با تیر ورا کشتند و بودند شادان

ولو = پاشیده = متلاشی
کاشق= که عاشق ( بضرورت شعری)































 

یک اتفاق ساده
از :  محمود طبیب

يک ايستگاه مانده به صد متري  وَنَک
از پرشيا پياده شد و فرد شد زنک
مي ريخت از تمام تنش لذتي قبيح
شاداب، با طراوت و زيبا و با نمک
... چيزي نبود جان تو - يک ريزْ حادثه  
: يک اتفاقِ ساده -  کمي بوسه، تن تنک!
امروز نيز مي گذرد، مثل هر چه روز
از نو کلاس، خاطره، رژ، پرشيا، ونک!
فردا دوباره روي دوراهي غليظ وجلف
بي صبر و گيج منتظر چند آدمک !
ايندفعه شانس معرکه را دور مي زند
قانون- سه ايست ، بي حرکت، ناگهان تـ تک!
... حالا صدايي از وسط چند دستبند:
مامان، فريد، آسيه- باباکمک!کمک!