دفتر شعر و ادبیات شماره  209 نشریه پوشه بخش دوم














 


























































































































 


یک غزل
از :  استاد سخن شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی


فرخ صباح آن كه تو بر وي نظر كني
فيروز روز آن كه تو بر وي گذر كني
آزاد بنده‌اي كه بود در ركاب تو
خرم ولايتي كه تو آن جا سفر كني
ديگر نبات را نخرد مشتري به هيچ
يك بار اگر تبسم همچون شكر كني
اي آفتاب روشن و اي سايه هماي
ما را نگاهي از تو تمامست اگر كني
من با تو دوستي و وفا كم نمي‌كنم
چندان كه دشمني و جفا بيشتر كني
مقدور من سريست كه در پايت افكنم
گر زان كه التفات بدين مختصر كني
عمريست تا به ياد تو شب روز مي‌كنم
تو خفته‌اي كه گوش به آه سحر كني
داني كه رويم از همه عالم به روي توست
زنهار اگر تو روي به رويي دگر كني
گفتي كه دير و زود به حالت نظر كنم
آري كني چو بر سر خاكم گذر كني
شرطست سعديا كه به ميدان عشق دوست
خود را به پيش تير ملامت سپر كني
وز عقل بهترت سپري بايد اي حكيم
تا از خدنگ غمزه خوبان حرر كني
 


چند رباعی
از : ویدا فرهودی


آن روز جهان به چشممان زیبا بود
میهن به سرش هزار و یک سودا بود
غم قهقهه زد ز تلخی اش فهمیدیم
کین پرده ای از نمایش رویا بود !

***

آزاده دلان صلای گل می گفتند
وز چشم وطن غبار غم می رُفتند
حتـّا همه خفتگان دریای وجود
در قعرِ فنا بلور جان می سـُفتند

***

آن روز کسی به فکر تکفیر نبود
یا بود و کراهتش به تصویر نبود
در رقص ِ شکوفه ها و شهزاده ی باد
هرگز اثری ز داغ و زنجیر نبود

***

از خاک، ترانه جا به جا می جوشید
هر رهگذری پیاله ای می نوشید
سرمست، زمین به رغم سرمای زمان
از غنچه لباس تازه ای می پوشید

***

پیوسته پرندگان غزل می خواندند
اوهام ز چشم زندگان می راندند
بهمن نه! بهار بود و در جشن   وطن
بس   لاله که جان به پای هم می دادند

***

آواز به جز خلوص ابراز نبود
اندوه نهان به نبض   آواز نبود
وقتی که قلم هوای چرخش می کرد
در زیر و بـَمش کنایه و راز نبود

***

می خواست که تا غروب بیداد رسد
بر بال غزل به قاف فریاد رسد
اسرار مگوی خفته در خاموشی
افشا بکند، به غایت داد رسد

***

آن روز گذشت و لاله ها پژمردند
ابران سیه ستارگان را خوردند
گـِل کرد چو آب ناب را تزویر
از غصه ی رود ماهیان هم مردند


























 













 


الماس نام ها
از : مه ناز طالبی طاری


ــ   برای رُزه   ــ
در امتدادِ دیوارهای شکاف، سر تا سر
استخوانها   تا   مرگ   خاموش نشسته اند
و گزمگان   بر   چَپَرهای عَدَم
طرحی از انتظارهای عبوس اند
در کرانه های   کوره های   سیاه ... 
ـــ   دورترها، نگاهی تنها
سلطه ی سکوتش را، خاموش
بر جاودانگیِ تقدیر مصلوب میکند   ـــ
زنی در حافظه ی   زمان
و در   دردی   که   نیستی   را
سایه گسترِ   روزهای   دور   کرده
وجدانِ   ناآرامِ   ترس   میشود
زن   برمی خیزد!
از عمرِ شبنم ابری میسازد، سپیـد
و در وزنِ نسیم
سینه ی گشوده ی عشق را واژه واژه
در سرخیِ خورشید چنگ میاندازد ...
( دنباله سروده را در ستون روبرو بازدید کنید )

زن می نویسد:
" دریا زیبا خواهد ماند
و شکوفه های باران نیز ... "
ـــ   مرگ سراسیمه می گریزد   ـــ
شیفتگانِ ماه بر ایوان های بی دیوار
به شمردنِ بادام ها بر میشوند
و دلدادگانِ بی دریغ در دَوَرانی بی شتاب
روح خسته ی باران را
در نامها تکرار میکنند ...
زن میداند که نامها
الماسِ های خورشیدند
و ستاره های زرد را
تنها در آنسوی ابدیتِ کتاب است
که بر سینه های گشوده نقر توانست کرد
زن می خواند:
" بر گردنم می آویزم
الماسِ نامهاشان را
و هر دانه ی باران در تکاپوی ماندن
از بندِ مرگ رهایم میکند ... "


تور
از : لاله ایرانی

خوشا که از دم گرمت توان و تاب بگیرم
و از هوای حضور تو شعر ناب بگیرم
خوشا که در بر خورشید تابناک نگاهت
روان یخ زده را رو به آفتاب بگیرم
شبانگهان که نشینی میان چشمه رویا
خوش است تور بیندازم و حباب بگیرم
هزار بار به دریا زدم دل از سر مستی
بدان امید که روزی تو را از آب بگیرم
چه خوش خیالی و خامی که خیزد از پی جامی
مگر همان که لبت در خیال و خواب بگیرم
وگرنه چون تو یی از چون منی چگونه بداند
وگرنه چون به نگاهت من خراب بگیرم  






 


حسرت زندگی
از : نازگل ناهیدی

پيش از خواب يادم افتاد
گفت: بيا برويم به قول خودت
چه دوراني! من در شروع بلوغ بودم.
بعد از عبور هوا تدريجا ابري شد
زنان با شال ارغواني بر سر
چهره‌ها به تردي نان گرده‌ي تازه
از خم خيابان‌ها و كوچه‌ها دوان مي‌گذشتند
كاش من ساكن اينجا بودم.
مگر خواب به داد برسد
گاه حسرت زندگي را دارم
يكي شدن با خاك و باران و آفتاب
زماني دراز به انتظار رويش گياه نشستن
شب‌ها از زور خستگي به خوابي سنگين فرو رفتن
بي كابوس و بي رويا
حيف، اين عادت من نيست.