گوزن میشوم
در بیشهزاری که به نام تو نامیدهاند
بر چمنی خیس
زیر آسمانی که بارانش بند نمیآید
تو تنهایی و همه درختان را سر بریدهاند
میدوی و باد میوزد
من گوزن سرخی هستم
با شاخهایی بلند و درهم فرو رفته
خستهام کز میکنم در گوشهای
و چشم میدوزم
که چگونه
که چه عجیب
گیسوان بافتهات را در باد و باران رها میکنی
دکمههای پیراهنت آواز میخوانند
پا برهنه میرقصی و کفشهایت سالهاست گم شدهاند
سنجاقک گردنبندت جان میگیرد و پر میکشد
و دامن نازکت کومهی آتشگرفتهی کولیان قفقازیست
میگویی سایهی هیچ درختی مجابت نمیکند به ماندن
پس تمامی توکاها و صنوبرها را در سرزمین شادی جا گذاشتهای
من زبان آدمی نمیفهمم
از نگاهت که پرندگان را به کوچ وا میدارد
درمییابم که شرابی تلخ نوشیدهای
آنقدر تلخ که طعم گسش سالهاست در دهانت مانده.
کاش میتوانستم
از سرخی تنم برایت کلبهای بسازم
با شومینهای روشن
تا در آن گیسوان خیست را شانه کنی
چشمهایت را به سرمه زیبا
و آن صدای گرمت را به ذرات فضا بسپاری
بند رختی
تا پیراهن سفیدت را خشک کنی
و بستری که در آن
خواب خطوط لوقا
و آیههای قرآن
و عصای موسی ببینی
من زبان آدمی نمیفهمم
عود دیوانهای بودم
که آتش گرفتم
گوزن سرخی شدم
تا در سرزمین تو
به تماشای رقصیدنت بنشینم
عجیب نیست که باران بند نمیآید
من چقدر خستهام که به این بیشهزار بیدرخت آمدهام
و چقدر جسورم که به سنجاقک گردنبندت هم حسادت میکنم
و چقدر شاعرم که به تو برخوردم
که خوابم نمیبرد
در این رؤیایی که خیال بیدار شدن ندارد



خودكارم
را
دختر
كوچولوی صاحبخانه از آقاي ” كي ”
پرسيد:
