بهداشت
 

شکر میان کلام
 

نوشته های رسیده
 

 عکس های رسیده
 

مقاله های انتخابی
 

 ادبیات
 

گفتارها
 

Magazine in English
 

ویدئو
های انتخابی

Contact Us
پیوند با ما

  شعر و ادبیات 222 بخش دوم

 مشاغل ایرانیان

Links

همگانی

Archives in
 English


شماره 1890 نشریه، شنبه 3 مرداد 1388 برابر با 25 ماه ژوئیه 2009 دفتر شعر و ادبیات شماره 222 بخش دوم

صفحه نخست نشریه پوشه


پیش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر داشته باشند . از مهری که در این مورد می ورزید سپاس بیکران دارم

سردبیر


واژگان خیس
از: مینو نصرت

کجاست در ی گشوده
 که  منتهی نشود به دیواری
دیواری که فرو نریزد روزی
کجاست روزی که شب نشود
مزرعه ای که  مویرگ نترکاند با تگرگ
سنبله ای که گندم نتند
دانه ای  که  نان بر کف نداشته باشد
سراغ هیچ را از هیچ بگیرم
سایه اش بلند است و ستاره اش دنباله دار
پا بر ادامه اش  بگذارم
ناپدید میشود
این بازار از مکاره دراز تراست
 از سوسمار سم ساره تر
گلوله ی بغضم
 در آستانه ی انفجار
لطفا دور شوید
اینجا
هیچ کس
برای شعر تحصن نمی کند


کمی بیشتر باده در پیاله‌هایِ سکوت
از: رباب محب


کمی جلو
جلوتر
کمی به اندازه‌ در سکوت
کمی باده  به اندازه در پیاله‌هایِ خیابان‌ها وُ کوچه‌هایِ طلوع
کمی می‌آیم
کمی جلو
جلوتر
تا سینه‌ام.
سینه‌ام یادت نرود
با دو مردمک،  دو اهو
که هی... هو ....می‌کشند:
"به اشتباه خط می‌زنید
من فقط عریانم
من فقط از تمام اصل‌هایتان
بیست و هفت را برداشته‌ام
در طلوعِ پیاله‌هایِ کوچه‌ها وُ خیابان‌ها ریخته‌ام
حالا اما اگر این باده‌ سنگ شده
برایِ سری
که با دهان‌هایِ
دروغ‌هایِ لغزنده‌ می‌آید
حرفی ندارم، سکوت دارم و سینه‌ام
وقتی که می‌آئید:
دن کیشوت‌هایِ پنبه‌ای
این‌همه جلو
این‌همه جلوتر
تا سینه‌ام
وشما شلیک می‌کنید
و من خط نمی‌خورم
می‌آیم
کمی جلو
کمی جلوتر
جلوتر از سکوتِ به اندازه‌
در خیابان‌ها وُ کوچه‌هایِ طلوع
کمی بیشتر باده در پیاله‌هایِ سکوت
:می‌آیند
کمی جلو
جلوتر
تا سینه‌ام عریان
اگر
این-
همه -  نه من،
مردمک‌های من‌اند می‌آیند:
کمی جلوتراز جلو
کمی بیشتر از بیشتربه اندازه‌ -
در سکوت
می‌ایند! 
و شما دروغ‌هایِ لغزنده‌ را رویِ سینه‌ام تلنبار می‌کنید
و به اشتباه هی خط می‌زیند
مردمک‌هائی را که با چشم‌هایِ من می‌آیند
با کمی بیشتر باده
در پیاله‌هایِ

سکوت!"
26 ژوئن 2009 میلادی برابر با آدینه
5 تير 1388 خورشیدی



گوزن می شوم
از: امیر حسین تیکنی

گوزن می‌شوم
در بیشه‌زاری که به نام تو نامیده‌اند
بر چمنی خیس
زیر آسمانی که بارانش بند نمی‌آید
تو تنهایی و همه درختان را سر بریده‌اند
می‌دوی و باد می‌وزد
من گوزن سرخی هستم
با شاخ‌هایی بلند و درهم فرو رفته
خسته‌ام   کز می‌کنم   در گوشه‌ای
و چشم می‌دوزم
که چگونه
که چه عجیب
گیسوان بافته‌ات را در باد و باران رها می‌کنی
دکمه‌های پیراهنت آواز می‌خوانند
پا برهنه می‌رقصی   و کفش‌هایت  سال‌هاست  گم شده‌اند
سنجاقک گردن‌بندت جان می‌گیرد و پر می‌کشد
و دامن نازکت کومه‌ی آتش‌گرفته‌ی کولیان قفقازی‌ست
می‌گویی سایه‌ی هیچ درختی مجابت نمی‌کند به ماندن
پس تمامی توکاها و صنوبرها را در سرزمین شادی جا گذاشته‌ای
من زبان آدمی نمی‌فهمم
از نگاهت که پرندگان را به کوچ وا می‌دارد
درمی‌یابم که شرابی تلخ نوشیده‌ای
آن‌قدر تلخ که طعم گسش سال‌هاست در دهانت مانده.
کاش می‌توانستم
از سرخی تنم برایت کلبه‌ای بسازم
با شومینه‌ای روشن
تا در آن گیسوان خیست را شانه کنی
چشم‌هایت را به سرمه زیبا
و آن صدای گرمت را به ذرات فضا بسپاری
بند رختی
تا پیراهن سفیدت را خشک کنی
و بستری که در آن
خواب خطوط لوقا
و آیه‌های قرآن
و عصای موسی ببینی
من زبان آدمی نمی‌فهمم
عود دیوانه‌ای بودم
که آتش گرفتم
گوزن سرخی شدم
تا در سرزمین تو
به تماشای رقصیدنت بنشینم
عجیب نیست که باران بند نمی‌آید
من چقدر خسته‌ام که به این بیشه‌زار بی‌درخت آمده‌ام
و چقدر جسورم که به سنجاقک گردن‌بندت هم حسادت می‌کنم
و چقدر شاعرم که به تو برخوردم
که خوابم نمی‌برد
در این رؤیایی که خیال بیدار شدن ندارد



پشم و آتش
از: رضا بی شتاب

تباهی چو سی ساله شد در زمان
برون جَست از سایه نسلِ جوان
خروشی برآمد ز ژرفایِ ژرف

به لرزه درآورده خوابِ دَدان
چنین گفت کِای اهرمن نابکار:
گرفتم کنون من سرِ دست جان
زمان و زمین را به هم بر زنم
ز بیدادِ شیخان فغان ای فغان
جوانانِ جانبازِ این میهنیم
ز ابریشم وُ آتشِ جاودان
همه اخترِ خاکی و کیمیا
چکیده ز چشمِ ترِ آسمان
سریرِ ستم را به زیر آوریم
شگالان برانیم ازین آشیان
نگهبانِ بوم وُ بر وُ شرزه ایم
گلِ لاله ی سرخِ صد بوستان
مشو خیره وُ خونِ ایران مریز
مکن چهره ی عاشقان ارغوان
به سودای قدرت مَدِر سینه ها
رخِ داغداران مکن زعفران
به پایانِ کارت هم اندیشه کن
نیابی پناهی تو در یک مکان
به گرداب وُ چنبر در اُفتی تو خوار
سرانجامِ ظالم چنین بی گمان...
چه جز پستی و نیستی تحفه تان
به گرگ وُ به کفتار وُ سگ میزبان
بسی سوخت سرمایه وُ کِشت وُ کار
به دستِ شما هرزگان وُ بدان
نشستی تو بر خوان و بر تختِ خون
به دریاجنون می کِشی بادبان
چه بسیار پتیاره و بدسگال
که در گورشان گم شده داستان
درنگی کن و دادخواهان نگر
چنین خیزشی بت شکن شد کلان...
به فرمانِ مفتی وُ دیوِ پلید
مصمم به کُشتن شده پاسبان
به تعزیرِ آزادی آمد مُرید
مُسلّح به گُرز وُ به تیغ این سگان
پُر از کین وُ بیداد وُ نامردمی
شد آماده دژخیمِ خون جان ستان
به دزد وُ به مزدور داده تَبَر
که تا بشکند هر درخت استخوان
سپاهِ سیاهی وُ سالوس وُ ترس
مهیّا و جلادِ جان ترجمان
به دستورِ شیّادِ شدّاد خو
گرفتند وُ کُشتند؛ هم این وُ آن...
دگرباره آمد «ندا» ها پدید:
که انسان! تن از بندگی وارهان
به شور وُ شرر شعله ور شو دلا
سرودِ رهایی به باران رسان
تو گر خسته ی خصمِ این خانه ایی
به پا خیز وُ آتش فکن در جهان
کنون هر کران دیده ها سویِ تو
وزان گشته فریاد تا کهکشان
شگفت آمد از این دلیرانِ گُشن
دگرگونه شد واژه ی پهلوان
ازین پس سرآغازِ هر چامه اید
گُلِ روشنید وُ روان گُلسِتان
سیه نامِگانِ ستمکاره را
به چالش کشیدید وُ شورش عیان
هلا روزِ آزادی وُ رَستن ست
ز ایرانزمین این رسد ارمغان
خرد ورز و دانا و گُردیم ما
پیامی سِتُرگ ست در هر بیان
دگر بیش ازین در سکوت وُ سکون
نمانیم وُ آمد گَهِ امتحان
خموشی و تمکین و تشویش را
به اندیشه در هم نوردد زبان
دگر رنگِ ظلمت نگیرد دلی
به شادی غزل خوان شود هر دهان
روان گشته با روشنی پیکِ ما
به میدان ببین رزممان را نشان
همه رشته ی ظلم وُ تزویر وُ زور
ز هم بگسلانیم دشمن بِدان
خجسته یکی جنبش آغاز شد
فروزنده باد آشکار وُ نهان
نظامی چنین خودسر وُ خود پرست
بمیرد بپوسد همه در خزان
بخوان درسِ عبرت ز تاریخِ ما
گریزان به زاری شَوی از میان

2009-06-27

گُشن= با سکون روی شین و نون، به معنای جوان


بیاد محمد مختاری
از: حامد رحمتی

خودكارم را
روي زمين مي گذارم
و دست هايم را
بالا مي برم
تمام  تفنگ ها
قلبم را هدف
گرفته اند  !
مانده ام
اين كاغذهاي مچاله را
 چگونه به باد بسپارم؟ 
وقتي به ازاي ِ هر درخت
جنگلي در آتش مي سوزد
اين واژه ها
موي دماغم شده اند
هوا ...
نا جوانمردانه
گرم است
و عرق ِ شرم
بر پيشاني ام خشك نمي شود
با گام هاي لرزان
به خواب ِ اين جنگل قدم مي گذارم ...
مثل باد پائيزي
روي برگها مي وزم 
در اين فصل سال
 كومه هاي تاريك ،
براي جفت گيري خرس ها
مناسب است
تو نيز مي تواني
اين راه پر پيچ و خم را ... 
با تماشاي زنجره ها
 به آخر برساني
در آن سوي رودخانه
قايقي هست كه خروس خوان
حركت خواهد كرد  
به سمت ِ جزيره هاي مرجاني
شايد به سمت ماه ... شايد هم به كره اي ديگر
مي دانم
همسفر خيالبافي هستم  
خدا را چه ديده اي؟
 شايد همين امروز
محمد مختاري را  ديدم
و اين شعر را ... براي او خواندم


ایران من
از : آریانه یاوری

ای خاک عصیان زده
سیاهپوش آزادی
گهواره ی من
نگاه کن
سفیران گلوله را
این جا گلوله تنم را بوسه باران می کند
این جا صدای گلوله لالائی وطن شده
و خشم میهن در میان خون و لاشه رویای آزادی را خواب می بیند
محله ها پر از نعره اند
برخیزید واژه های من
که برای هم آغوشی تان پرپر می زنم
من اینک در سکوتی عصبی برای سرودن آزادی داغم
و طغیان نعره واژه ها را دوست دارم
در دایره ی سرگردان مرزهای خط کشی شاعران که با چشمانی مرده نگاه می کنند
من ایستاده ام
و پای کوبان عبور می کنم
من از هرم های سرد نفس های به خواب رفته بیزارم
این جا پر از صدای آشناست
برخیزید واژه های من
که خدا را هم آتش زده اند
به زانوان خسته ام
به دستان پینه بسته ام
به عشق مادرم
به جهیزیه ی خواهرم
به اسیران دربند قسم
من تصویر تیربارانم را در ذهنت خواهم کشت
تو ای دیو خفته در تاریکی این آشیان را نلرزان
آخر من تپش آزادیم
من آزادیم

21 ژوئن 2009


اگر کوسه ها آدم بودند
از: برتولد برشت

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي ” كي ” پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
«زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود»


صید حلال
از:
شمس لنگرودی« برای دخترم ندا آقا سلطان »

دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شده
و بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.



وصیت نامه. آریل دورفمن
برگردان به فارسی از: باقر مومنی
برای سهراب اعرابی، شیوا نظرآهاری، نیما نحوی، علی وفقی، پیام حیدرقزوینی، عبدالله مومنی، مهسا امرآبادی، مسعود باستانی. برای بندیان زیر شکنجه

وقتی به تو می گویند
که من در زندان نیستم
باور مکن!
باید روزی این را اعتراف کنند!
وقتی به تو می گویند
که من آزاد شده ام
باور مکن!
روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفته اند
وقتی به تو می گویند
که من به خودم خیانت کرده ام
باور مکن!
روزی باید اعتراف کنند که من به حزبم وفادار بوده ام
وقتی به تو می گویند که من در فرانسه بوده ام
باور مکن!
باور مکن،
وقتی به تو نشان می دهند شناسنامه ی جعلی مرا
باور مکن!
باور مکن،
وقتی که به تو نشان می دهند
تصویر جنازه ی مرا.
باور مکن
وقتی به تو می گویند که ماه، ماه است
که این صدای من است بر نوار
که این امضای من است بر کاغذ
اگر به تو بگویند که یک درخت، درخت نیست
باور مکن!
باور مکن هیچ چیز را
از هر آنچه به تو می گویند.
هیچ را از آنچه به تو قول می دهند
هیچ چیز را از آنچه به تو نشان می دهند.
و سرانجام روزی می رسد
که از تو می خواهند بیایی
جنازه ی مرا شناسایی کنی
و تو در پیش روی خویش مرا می بینی
و صدایی به تو می گوید:
او از شکنجه جان به در برده است،
او مرده است!
وقتی که به تو می گویند
که من
به تمامی،
مطلقن
برای همیشه مرده ام ...
باور مکن!
باور مکن!
باور مکن!