صفحه نخست نشریه پوشه

شماره 2043 نشریه، آدینه 4 دی 1388 برابر با 25 ماه دسامبر 2009 دفتر شعر و ادبیات شماره 227 بخش دوم

تریبون آزاد

تلویزیون پوشه

  



زدم
تو از تیر آخر نوشتی
من از هرزه های اوکراین
تو از تمدن نوشتی
من از مارکس و لنین و بن بست روس
تو از نوبل و جنده های خیابانی نوشتی
من از مردان لکاته ی وطنی
تو از پهلوانان کور نوشتی
من از نیچه و مدرنیته
تو از کسالت کوچه نوشتی
من از مستی و هیاهو
تو فریاد زدی هوشیار باش
و من برای آواره های لهستان
کابل و قندهار گریستم
روی دیوار برلین پایکوبی کردم
خواب خاورمیانه دیدم
و به جنگ های بالکان می اندیشیدم
و برای اریتره اشک ریختم
و دفترم پر از اورشلیم و غزه شد
تو نوشتی ....تو نوشتی
تو افتادی ...و بزرگ شدی
من بی هویت ....بی هویت ....بی هویت


پولکهای خواهرم سیاه
پرندگان پشت شیشه های مات کز کرده
یال اسب پدر م را باد با خود برد
بوی تن زنان از خانه ی بیگانه می آمد
من شتاب داشتم من شتاب داشتم
تو ایستادی  تو هنوز هم ایستاده ای
من اینجا تاریخ را بغل کرده ام
تو روی آبروی وطن چمباته زدی
من در آتش بازیها تنها بودم
تو پشت گنبدها ماندی
پر از نوحه و قمه
من پشت برج ها لم دادم
و از بوی شراب های ارزان به خواب رفتم
تو گلوله ها را شمردی
من مرگ بازیگران پیر را شمردم
تو از پوست تاول زده ات نوشتی
من با آواز و لالائی به خواب رفتم
تو از بد آوازان نوشتی
من پشت کاباره ها با تن فروشان خوابیدم
و به مستان خندیدم ...و برای رقاصان سوت
 ( دنباله سروده را در ستون روبرو بازدید کنید )


تو نوشتی
از: آریانه یاوری
یادت هست
وقتی که شعرم شکوفه می کرد
مادرم از عشق آبستن می شد
تن خواهرم پر از پولک و شکوفه
یال اسب پدرم در باد می رقصید
کفشدوزکها عاشق بودند
تو آواز می خواندی
من در عصر سیاه و سفید خوشبخت بودم
حال که  شعرم عصیا ن می کند
سربازان در حفره ها به خواب می روند
جوخه ها به رهگذران سلام می گویند
گورکن ها قهقهه
و جلادان شماره های معکوس می خوانند
خیابا نهای بی حاشیه دنبا ل ستاره اند
وقتی که من در شهر سوخته فریاد زندگی می زدم
گورکن ها رژه می رفتند
مادرم ساکت و رنگ پریده بود ( دنباله سروده را در ستون روبرو بازدید کنید )


پیش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر داشته باشند . از مهری که در این مورد می ورزید سپاس بیکران دارم

سردبیر


غزل . . .
از:
ملک الشعرای بهار
اگر تو رخ بنمايي ستم نخواهد شد
ز حسن و خوبي تو هيچ كم نخواهد شد
برون ز زلف تو يك حلقه هم نخواهد رفت
كم از دهان تو يك ذره هم نخواهد شد
تو پاك باش و برون آي بي‌حجاب و مترس
كسي به صيد غزال حرم نخواهد شد
اگر بر آن سري اي ماهرو!كه روز مرا
كني سياه، به زلفت قسم، نخواهد شد
گرم زني چون قلم، بند بند، اين سر من
ز بندگيت جدا يك قلم نخواهد شد
رقيب گفت: » بهار از تو سير شد « هيهات!
به حرف مفت، كسي متهم نخواهد شد

تانگو در فیلهارمونیکر
از: شهلا آقاپور

1
بر گستره خیال
جهانی ازنور و رنگ
دستهای آبی شب
دایره ی زرین ماه
روی پیشا نی ام نشانده ست
قطره ی ماه
روی صحنه می چکد
دختران ارکستر نارنج
در هاله ی رنج
نیلوفری می رویند
پسران مخملی
باس و چه لو می نوازند
خورشید شب
ازنوازش پیانو
خوابش نمی برد

2
آرام باشید رقاصان معرکه
هنوز کهکشانها
درتاریکی فرو نرفته اند
شمارش قایم مو شک بازی
آنسوی پنجره دیدار
گلوی سبز پروانه
پشت دیوار اوین
ندای ِ نگاه ِ مرا پنهان می کند
ماسکهای چنگیز و استالین را بزنید
و ناشنا س در موزه هیتلر
آیت وار
رقص مرگ
برسر های استبداد تماشا کنید
آثارزخمهای تو
هنوز برپرده سرخ شب
آویزان دروازه های
شهر هراس ا ست
و می نویسم انسا ن کیست
بر لوحه حقوق بشر
من اینجا
اگر فاجعه را انکار کنم
مجرمم...

3
باران ترس چشما ن تو
تخته سیاه دلها را
می شوید
شاید که نقش جها ن
در پایان و آغازانفجا ر
به توان هیچ
در نقطه ی پی سا ده شود
زمان تندتر از باد می پرد
شبپره ها پچ پچ می کنند
پایان جنگ
در هسته بسته انسا ن
نهفته ست
بسته ها را باز کنید
حتمن با دستکش آهنین
در صلیب های سرخ کاغذ ی بپیچید
ساعت دوازده شب
صدای ناقوس
" فریدریشس وردر" می پیچد
قطعه اندوهناکی ازبرج رادیو
فرو میریزد
دیر نشده ست
پرستو های پرهیزکار
آرام آرام با ل آقتاب
بر شانه های امان بکاریم
بر گستره خیا ل
جهانی ازنور و رنگ
تانگودر" فیلهارمونیکر"
ادامه دارد
قلم موی شب
ستاره های رنگین
به انگشتانم پیوند زده ست
قطره مهری سپید
بر
پیست رقص می چکد
پا به جلو
پا به
عقب
رقاصان تانگو می رقصند
وقت ان
است
ماسکها را
در بیاوریم


یک غزل
از : اسمعیل خوئی

خواهم به دل کز این شبِ غم زا برم تو را:
تا شادی ی شکفته ی فردا برم تو را.
می پژمُرد دلِ تو در این تیره تنگنا:
باید به روشنای ثریا برم تو را.
بینم در این فرود، در این پست، ناخوشی:
خواهد دل ام به اوج، به بالا، برم تو را.
جان ات رمد ز صحبتِ آلودگانِ دون:
وقت است تا به ناب، به والا، برم تو را.
شایان تیز بالی ات اینجا چکاد نیست:
می شاید ار به قاف، به عنقا، برم تو را.
بر فرشِ خاک پژمُری، ای آفتاب روی!
باید که تا به عرشِ مسیحا برم تو را.
در ماهی ی تنِ تو می یابم دل نهنگ:
خواهد دل ام که تا دلِ دریا برم تو را.
خس نیستی که بر سرِ هر موج بگذری:
شایانی-ای گُهر!-که به ژرفا برم تو را.
زیبایی ی توافسُرد اینجا، دراین مفاک؛
می دانم این که باید از اینجا برم تورا.
جانا! ولی هزار دل اینجا سرای توست:
آخر چگونه زین همه دل ها برم تو را!


یک نوپردازی
از : میثم ریاحی

امروز وقتی با پلک هام
کَلنجار می روم و 
در تَوَهم تو  با بادبادک هایمان می خوابم درست
یک سال دیگر از / لُکنت عقیق ماست
که من این جا ، از پنجره ات
که اخم کرده میان دستانت
از بُرج ها
که خستگی ِدور اند
اُفتاده تر از لبهات
که توت فرنگی ِهوا اند
در هوای گنجشکی که خواب قبر ِکاج را می بیند
دورم از پوستم و
سرگردان در یک شاخه ی ریحان
چشم هایم
مُتزلزل شده اند
حالا
در استخوان های شکسته ی آسمان
و بدن لهیده ی ابر
در دهان یک ماهی ِمُرده       که جُنبنده به عمق می رود
به عمق می روم و
دور می شوم از تکه هایم در استکانِ قهوه
و گل های سرخی که
روزنامه های عصر را می پذیرند
باور کنید
مهم نیست که صدای آبشار
از خواب ِسنگ می آید
و پهلوی صبح
در بغل آب
جنازه ی رودخانه را می برند
هنوز ، لابه لای صورت ام
به شکل چشمه ای که عزای تابستان دارد
ما / دوباره در گریه ها
چهره ای
از انگشت های شبانه داریم
و تو
به لحن زیبایی
روی آوازی گم / در پیشانی ات ، می خندی
می رقصی
برقص !
بگذار بگویند
که کسی
در مجلسِ ترحیم خود ، قصد خودکشی دارد !


گلبانگ فتح
از: برزین آذر مهر
سر کن تو
ای برادر من
در خروش ِ رزم،
گلبانگ فتح را!
دیروز
خفته بود
به دریای اشک و خون
حیران و
سوگوار
ایران ِبی بهار!
امروز
پرترانه و
پر شور و
بی قرار،
در جامه ی بهار،
با عزم ِ بر کشیدن از
عفریت شب،
دمار؛
برآفتاب ِتازه دمان،
خنده
می زند!
سر کن تو
ای برادر من
در خروش ِرزم
گلبانگ ِ فتح را!




چون موج ها کوبنده شو
از: ویدا فرهودی
حیله ی شب را بهِـل، مهتاب را باور مکن
گوهر  نا خالص  تالاب   را   باور   مکن
بر سراب سرزده  از واحه ی اوهام  پوچ
با همه  لب  تشنگی ها  آب  را  باور مکن
دل به دریا می بزن چون موج ها کوبنده شو
بر لب  مرداب  ها  خیزاب  را  باور مکن
منبر فرسوده  گر   میعاد   معراجت   دهد
عشق را مفتی بدان، محراب را باور مکن
بر خس  تهدید  و  خاشاکش  مده ایمان خویش
خواری اش را بازخوان، ارعاب را باورمکن
رنگ بر صورت ندارد این مترسک، بی نقاب
صورتک را پس بزن، سرخاب  را باور مکن
شهد تا نوشد وطن از جام همت های سرخ
تلخی  جان  دادن  سهراب  را  باور  مکن
وقت پرواز صدا، ویران شوَد سقف قفس
هر سکوتی بشکند، سرداب را باور مکن
نور ایمان می  تراود  تا ز  قلب " خاوران"
هر چه شب حیلت کند، مهتاب را باورمکن



برای آنانکه در بندند و به آزادی می اندیشند
از: رضا بی شتاب
چه پیش آمد فراموشت شدم یار
نمی پرسی ز حالِ من دگربار
شکیبا بوده ام با دردِ دوری
هنوزم منتظر در کوچه ناچار:
گذرها در قُرُق مردم نهانند
فضا لبریزِ توفان تیره وُ تار
خرابه خانه بینی خار وُ خارا
ز هر سو تازش وُ تاراجِ طرار
بدی در کار وُ خوبی خفته در خون
همه آونگ بینی داد بر دار
گلوی مرغِ خوش خوان را بُریدند
نمانده جز غریوِ غول وُ غدار
درختان بی خود وُ از ریشه لرزان
تبر می گوید این را پار وُ پیرار
کسی با کس سخن هرگز نگوید
کنم با خویش هر دم از تو گفتار:
مرا دل هرگه از یادت سراغی
جهان خسته ام گردد چو گُلزار
به راهت می دَوَم زین سو بدان سو
مگر پیکی خبر آرد به دیدار
زمان در حُزن وُ هذیان بیقرارست
درین زندان کِشد نقشت به دیوار:
هوا اینجا پریشان وُ غریبست
زمین و آسمانش نیست بیدار
افق را در گرو آورده سرما
زمین چون دوزخی زال آمد انگار
اگر شبنم برآید بر تنِ گُل
بخشکاند سمومِ بادِ جرار
مگر پرواز مُرده در بُنِ بال
که هر پرّنده از پرواز بیزار
اگر کِلکی چو ناوک برخروشد
زَنَد فریاد در بند وُ گرفتار:
مرا بالین ز سنگ وُ بستر از سنگ
چه پیش آمد که افتادی دلا خوار
نه رخشی آذرخشی نه درفشی
غبارآلوده چشم اندازِ بسیار
هزاران نامه بنوشتم به خورشید
همه اندوه وُ رنجِ جانِ بیمار
تمامِ نامه ها خط خورده خاکی
مرا هر لحظه می راند به انکار
نمی دانی غریقِ غم چه حالست
مرا تنها وُ آزُرده تو مگذار
سیاهی در سیاهی سایه ای نیست
نمی آید به چشمم هیچ دیّار
وطن بربند بار وُ در سفر شو
مرا باید کنون عشقِ تو تیمار
شنیدم از کبوترهای در کوچ
که آزادی رَسَد از ره سبکبار
شکوفا می شود برگی به برگی


رؤیای من
از: محمود فلکی
رؤیای من
در همین سوی وقت، که تنم
با عقربه‌ی ساعت نمی‌چرخد،
چرخ می‌خورد دور ِ نیمه‌ی دیگر ِ زمین:
در خیابان ِ سیزده‌سالگی ِ تمام زنان جهان دراز می‌کشم
مانند نامی فراموش شده
می‌غلتم بر عبور ِ گردوهایی که قرار است
آینده‌ی پستان‌ها را
در تکرار ِ عشقی مکدر، دست‌آموز کند.
رؤیای من
شکل ِ واقعیتِ من است؛
چرا که هست، مثل خودم
که هستم
در شادی ِ میان ِ دو خالی
در مرزِِِ جاری میان ِ زبان و پوست
که درس ِ اول ِ آهستگی ست
در دایره‌ای از شتابِ خواهش.
رؤیای من
در تکه‌ای از چیزی که حوصله‌ی وقت را خلاصه‌ی شوق می‌کند
آینه‌ا‌ی می‌سازد
رو به سکوتِِ هرگز
و شادی ِ همیشه‌؛
و من میان ِ همه‌ی آینه‌ها پیدا می‌شوم
و راز ِ شدن را در واژه‌ای می‌یابم
که از خالی، خیال می‌سازد