Contact

 

تریبون آزاد

اخبار

 

روی جلدها

شکر میان

بهداشت

مقاله ها

نوشته ها

 عکس ها

گفتارها

همگانی

 ادبیات

Links

Pictures

صفحه نخست

index news in  English

شماره 2639  نشریه، شنبه 22 امرداد  ماه 1390 برابر با 13 ماه اوت 2011 دفتر شعر و ادبیات شماره 247 بخش یکم


سرود پسایدن
از: امیرحسین تیکنی
این سرنوشت توست
که کودکان بر اندام سنگی ات یادگاری بنویسد
جوانان با اندام برهنه‏ات عکس بگیرند
و کهن سالان با‏ خنده از کنارت بگذرند
نمی‏توانی جواب آنها را بدهی ، نمی‏توانی فریاد بزنی
نمی‏توانی گریه کنی ، نمی‏توانی بخندی
چرا که ما تو را به سنگ بدل کرده‏ایم
چرا که سپاسگزار مهربانی ما نبوده‏ای
این ما بودیم که از جلبک‏ها برای تو زیباترین جامه‏گان را آوردیم
این ما بودیم که از خزه‏ها معطرترین عطرها را به تو هدیه کردیم
این ما بودیم که زیباترین کشتی هایمان را غرق کردیم تا تو در آن‏ها سکنا گزینی
دریاهایی هست که هیچ‏کس نمی‏داند
دریاهایی پنهانی
دریاهایی که در غیاب تو گریسته‏ایم 
هزاران ماهی با پولک‏های رنگین برای به بند‏ کشیدن تو کم بود
قربانی کردن صدها نهنگ به پیشکش قدم‏های تو
نه ! هیچکدام
با خداوند خود یار نبودی
پری سرکشی بودی که با سرنوشت خود می‏جنگید
عاشق دیوانگی و جنون
دست بر گردن ملاحان مست انداختی
پا‏‏به‏پایشان در توفان‏ها ، ابلهانه پایکوبی کردی ، رقصیدی
بر دریاهایی که به نامت کرده بودم ، لعنت فرستادی
رسم و راه اقیانوس‏هایم را برهم زدی
پیامبری عصیانگری کردی
به آدمی دل  . . .
ما نیز تو را به سنگ بدل کردیم
نمی‏توانی گریه کنی ، نمی‏توانی بخندی
هیچ‏کدام
سرنوشت‏ات را به نیستی رقم زدیم

* - پسایدن = خدای دریاها


سفر دوست به دوست
از: رضا بی شتاب
بُعدِ منزل نبُوَد در سفرِ دوست به دوست
که شکوفایی وُ زیباییِ هر روز به اوست
روی گردان نشود مردمکِ دیده ی دل
تا حضورِ خوش وُ جانانه ی او روی به روست
او که نایاب گُل وُ گوهر وُ مُشگین نَفَس ست
دشتِ شورآور وُ آواز وُ گریزان آهوست
غنچه وُ چهچهه ی چامه ی خورشید و مَه ست
خِرَدِ نغمه ی باغ ست وُ هَزاران گلبوست
بی سخن با سخنِ سُخته برآمد به شگفت
تابشِ عشق شد وُ عینِ خموشی همه گوست
ذاتِ دریا بُوَد وُ ژرفه وُ خیزابِ صدف
دُرجِ جان ست وُ جهان چون دُرِ دُردانه دروست
همه دانند نَفَس خوب وُ عزیزست وُ نفیس
یادِ هر دوست نَفَس، هر نَفَسی سِحرِ نکوست
تو اگر تشنه لب وُ مِی طلب وُ هوشیاری
بَرِ آن دوست برو صاحب وُ سالارِ سبوست
آب اگر بند بُوَد خسته وُ افسرده شود
رَوِشِ روشنِ هر آب همی جُستنِ جوست
او گرفته ست نظرگاهِ زمان در کفِ خویش
دیده در او نِگَرَد صورت و معنا همه اوست
سایه ی دوست مقدس بُوَد وُ بوسه وصل
جان ازو جاری وُ جاری همه اسرارِ مگوست




 نگرانم
از: آریانه یاوری
برای خنده های کمین کرده ام نگران نیستم
برای دستان گرم ات نگرانم که میان اوراق کپک زده متوقف شده اند
برای غریزه هایم نگرانم نیستم
برای وسوسه های بادکرده ات در بازار تن فروشان و رد کفش هایت که دارند محو می شوند نگرانم
برای چشمان فروخته ات ....برای رقص باران نگرانم
تو رویای شقایق راآشفته می کنی
و من فراموشت کرده ام ........زیرا تو مرده ای....

حشره
از: پابلو نرودا « برگردان بفارسی از: آزاده سلیمانی »
قصد سفر دارم
سفری از هلالِ کمر
تا به انگشتان پاهایت.
خُرد تر از یک حشره ام
بر دامنه ی تپه هایت
می خزم،
گرده افشانی می کنم
و منتشر می شوم
روی تن ات،
چون مخمّری مست و خمار
بر خاک خیسی
که خطوط یادگاری اش را
احدی نمی شناسد
بهتر از من
مختصاتِ هر نقطه اش،
افق های گرگ و میش اش را.
وای... مانعی اینجاست،
کوهی که
از او عبور هرگز
نمی خواهم کرد!
آ... خدایا!
بیشه ای جوان
با آتشفشانی در میان اش
گل سرخی از آتش خیس!
مسیر ران های ات به فرودست
دو گردباد وزنده
یا خفته گان زیبای خرامان؟
بر روی ران هایت
از سر می گیرم سفرم را
رو به جنوب
و به زانوانت می رسم
گرد و سخت
چون قلّه های قارّه ای آفتابی
و بکر
می لغزم آرام
به سوی آن درّه های عجیب هشت گانه
در میان شبه جزیره های تُرد و رخوتناک انگشتانت
و به ناگاه
سقوط می کنم
در اعماق نیستی
در ورطه ی ملحفه ی سپید کتان
کورمال کورمال
به دور خود می گردم
و بندرگاهِ امن تو را
جستجو می کنم:
جامِ سوزانِ التهاب.


سه سروده
از: شهین دمی زاده
1
نقابم را برمی دارم
به چشم هایت می رسم
بال هایم سنگین می شود.

2
می بینمت
در سپیدیِ کاغذ
بیرونِ رنگ هایم
که فاصله ها را برمی دارد.

3
چه کوتاه گفتم
از فاصله ها
برهنه آرمیده ام
در سایه ی درخت سیب



یش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر داشته باشند . از مهری که در این مورد می ورزید سپاس بیکران دارم

سردبیر


غزل ...
از: استاد سخن سعدی شیرازی
گرم قبول كني ور براني از بر خويش
نگردم از تو و گر خود فدا كنم سر خويش
تو داني ار بنوازي و گر بيندازي
چنان كه در دلت آيد به راي انور خويش
نظر به جانب ما گر چه منتست و ثواب
غلام خويش همي‌پروري و چاكر خويش
اگر برابر خويش به حكم نگراري
خيال روي تو نگراردم از برابر خويش
مرا نصيحت بيگانه منفعت نكند
كه راضيم كه قفا بينم از ستمگر خويش
حديث صبر من از روي تو همان مثلست
كه صبر طفل به شير از كنار مادر خويش
رواست گر همه خلق از نظر بيندازي
كه هيچ خلق نبيني به حسن و منظر خويش
به عشق روي تو گفتم كه جان برافشانم
دگر به شرم درافتادم از محقر خويش
تو سر به صحبت سعدي درآوري هيهات
زهي خيال كه من كرده‌ام مصور خويش
چه بر سر آيد از اين شوق غالبم داني
همان چه مورچه را بر سر آمد از پر خويش


غزل ...
از: مهرانگيز رساپور (م. پگاه)
بزد به نام غزل بر جبینِ آيينه
زِ خشتِ خام سياهی که داشت در سينه
اگر ز عشق و وفا گفت باورش نکنيد
چرا که رشک و حسد دارد او به آيينه
مگو ز تابشِ نور و ز لطفِ گل که دلش
تهی ز عاطفه است و لبالب از کينه
در انحصار خود انگارد او حقیقت را
چرا که جهل و جنون کرده‌اش قرنطينه !
بداد حکم حلال و حرام چون آخوند
که جز تقلبِ مطلق نداشت پیشینه
سخن درست بگويد فقط ز خصلت دیو
که بوده دیو درونش رفيق دیرینه
فرشته چون ز دل و جان و ديده‌اش بگریخت
به جاش بر سر و روی‌اش نشست بوزينه !
هنوز رسم و رهِ عهدِ بوق می‌پوید
هنوز توی دهانش غذای پارینه !
خدا شفاش دهد زان که ناله و نفرين
همیشه بسته به گِردِ زبان او پينه !
خوشا پگاه به حالت که با هنر کردی
ضمیر بی‌غشِ و بخشنده را نهادينه !


دو رباعی
از: حکیم عمر خیام نیشابوری
ايدل تو به اسرار معما نرسي
در نكته زيركان دانا نرسي
اينجا به مي لعل بهشتي مي ساز
كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي

*****

چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم
پس بي مي و معشوق خطائيست عظيم
تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم



قابل توجه نویسندگان گرامی
نشریه پوشه با کمال میل نسبت به گذاشتن نوشته های شما  اقدام خواهد کرد .
با پوشه به آدرس
Email : khosrow22@hotmail.com
پیوند بگیرید