Contact

 

تریبون آزاد

اخبار

 

روی جلدها

شکر میان

بهداشت

مقاله ها

نوشته ها

 عکس ها

گفتارها

همگانی

 ادبیات

Links

Pictures

صفحه نخست

index news in  English

شماره 2651 نشریه، پنجشنبه 3  شهریور  ماه 1390 برابر با 25 ماه اوت 2011 دفتر شعر و ادبیات شماره 247 بخش دوم


همجون چارده سالکی
از: محمود کویر
پرندگانی پریشان در پیراهن من‌اند
در دهان من است ماه مست
و چشمانم آینه دار اردی بهشتی است
که باید بیاید.

******

کودکی که در من است
هر بامداد که از خواب بر می‌خیزد
کوک می‌کند
قطار کوکی رویاهای خوشرنگ خویش را.

******

چمدان چهارده سالگی من
هنوز هم عنابی است
کفش‌های کتانی سفیدم را
گم کرده‌ام دوباره،
آه!
هزار و یک شب را چند بار خوانده باشم خوب است؟


مجسمه
از: سونیا طیبی
همین که به این مجسمه،
نگاه کنی
نفس‌اش برمی‌گردد.
دستش را بگیری
به رقص می‌آید؛
رودخانه می‌شود،
بزرگ با سنگ‌های کوچک.
جای پرتی
که کافی است
پایین‌اش تو باشی. 
سنگ‌ها را از بغلش می‌راند.
آبشار می‌شود.
در تو می‌ریزد.
رودخانه می‌شوی.
به دریا می‌ریزی


عاشقانه
از: امیرحسین تیکنی
د
ر غروبی طلایی

می‏توانستم نهنگ پیری باشم
برادران اندوهگین خویش را گم کرده
در پی ساحلی ناگزیر  هر چه باشد
در غروبی طلایی
می‏توانستم پرنده‏ای دریایی باشم
ماهی لغزانی به منقار نبرده
در انتظار روزی که ناگهان در آب فرو افتم
در غروبی طلایی
می‏توانستم ماهی رنگینی باشم
زیبا و تنها و بی جفت
که مترسک قلاب ماهیگیران را عاشقانه در آغوش می گیرد
در غروبی طلایی
می‏توانستم جزیره‏ای کوچک و بی نام باشم
با تن‏پوشی از استپ‏های سبز
که پرنده‏گان مهاجر شبی تجربه‏ام می‏کنند
 
اما کشتی کهنه‏ای هستم
در لنگرگاهی مه آلود و آرام
که ملاحان خسته‏اش
رویاهای قدیمی‏اشان را با بسته‏های بد بوی
تنباکو تاخت می زدند



دزدان همگی مصدر این ننگ غریبند
از: هادی خرسندی
یک مشت گدای عرب از راه رسیدند
درمیهن پر رونق ما خانه گزیدند
با روضه و با روزه در این باغ پراز گل
چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند
با چوب و چماق وقمه و دشنه و چاقو
سر ها بشکستند و شکمها بدریدند
گفتند که این منطق ؛ اسلام عزیز است
اینان که سیه کار تر از شمر و یزیدند
بستند ز نفرت در دانشکده ها را
استاد و مبارز همه در بند کشیدند
آنگاه به صحن چمن دانش و فرهنگ
هر جمعه چنان گلّه ی بز غاله چریدند
با چرک و شپش لشگر جرّار گدایان
از سامره و کوفه و بیروت رسیدند
روزیکه جوانان وطن در صف پیکار
لبخند زنان ذائقه ی مرگ چشیدند
امروز سرافراشته درعین وقاحت
این مرده خوران مدعی خون شهیدند
اینک همه با غارت این مردم بدبخت
گویی شرف گمشده را باز خریدند
با زور و ریا کاری و دزدی و تقلب
بر قامت دین جامه ی تزویر بریدند
موسیقی شان شیون مرگ است و گدایی
این کوردلان دشمن شادی و امیدند!
 کوته نظران قاصد دوران توحّش
بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایی
مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند
اکنون که سفیهان همه در مسند جاهند
 اکنون که فقیهان همه چرمنگ و پلیدند
در میهن ما . منطق اسلام . چماق است
دزدان همگی پیرو این دین مبین اند


می فریبم
از: زنده یاد رضا رحیمی
می‌فریبمت
با تو
بتی می‌سازم
تا به ستایش‌ات برخیزی
می‌شكنم
با تبری
كه دستم دادی می‌فریبم


یک سروده
از: نادر چگنی
وتونیستی
آخرعادت نکردم
درچهاردرسه ای که اتاق را
و کفش هایی که برایت جفت شد
اماهنوزشب راپیراهنت نپوشیده ام
تنهاکناردلهره هایم سیب مانده
با  ردی ازبرف درسطرها
گاه مسیح پاک می شوم
دراعجازکلمه
تاپیدایت بنویسم
وتونیستی
نیست می شوم
پابه پای پک هایی که دودم می کنند.
بالبخندت ازحال می روم 
تا چای
اما مدام ازدستانم می افتند
می شکنند
فنجان ها
انگارهنوزعادت نکرده ام
وقتی نادرمی شوم
ازصدایت
میان رویاها.



یش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر داشته باشند . از مهری که در این مورد می ورزید سپاس بیکران دارم

سردبیر


غزل ...
از: عراقی
ما دگرباره توبه بشكستيم
وز غم نام و ننگ وارستيم
خرقهء صوفيانه بدريديم
كمر عاشقانه بر بستيم
در خرابات با مي و معشوق
نفسي عاشقانه بنشستيم
از مي لعل يار سرمستيم
وز دو چشمش خمار بشكستيم
شايد ار شور در جهان فگنيم
كر مي لعل يار سر مستيم
چون بديديم آفتاب رخش
از طرب، ذره‌وار، بر جستيم
چنگ در دامن شعاع زديم
تا بدان آفتاب پيوستيم
ذره بوديم، آفتاب شديم
از عراقي چو مهر بگسستيم
اين همه هست، خود نمي‌دانيم
كين زمان نيستيم يا هستيم؟


بغض مذاب
از: آزاده سلیمانی
به گاهی که دوست می دارم
دلتنگی هایم شسته می شوند
فرو می روند در زمین
با اولین بارانی که می آید در بهار
لایه های زمین را حفر می کنند
و می پیوندند
به سرخ ترین قشر مذاب روان
بغض ملتهب،
راهِ اولین دهانه ی آتشفشانیِ بیدار را
بو می کشد
و خراب می شود
بر سر فراموشکاری منجمد زمینیان
گدازه ها
بغض زیرخاکی ساکنان مونث زمین اند.


شمعی درون باد
از: شهرام عدیلی پور
در من نگاهی خاموش  
تا دور دست پنجره پرواز می کند .
شمعی درون پنجره می سوزد
گلدان و چتر می شکفد
در باد
گلدان و پر
پنجره
پرواز  
شمعی درون باد
شمعی درون باد


قابل توجه نویسندگان گرامی
نشریه پوشه با کمال میل نسبت به گذاشتن نوشته های شما  اقدام خواهد کرد .
با پوشه به آدرس
Email : khosrow22@hotmail.com
پیوند بگیرید