|
یک
رباعی
از: مریم جلالی
جز
دوستیت نبوده تقصیر
مرا
عشقت چه کنم نموده
دلگیر مرا
با فکر جوان بر قدمت
افتادم
رفتار تو کرد عاقبت
پیر مرا |
|
زنی ز
ژرفنای زندگی
از:
رضا بی شتاب
ز
ژرفنای زندگی
کنون گُذر کُنَد زنی
چو زُهره ای ز برزنی
زنی که رنگِ هستی ست
وُ زمزمه ست را
صدا بزن
صدا بزن
صدا بزن
که مادرِ من ست
گرفته دستِ تُردِ
کوچکم به دست
می بَرَد ز کوچه وُ ز
هر چه هست
یا که بود وُ نیست
ولی؛ چگونه می شود که
من
ایستاده تلخ وُ بی
صدا
چو بسته دست وُ پا به
تیرکی
در انتظارِ واپسینِ
سردِ رفتنی
ز سوزِ سرخِ سینه ام
صدا زَنَم خدا
بگو به مادرم
که کودک ات منم
اگرچه خسته وُ غریب
اگرچه شعله ای شکسته
بی شکیب
سراسر آهم وُ نگاه
تو دستِ کودکیِّ من
گرفته ای و می بَری
ولی چرا نمی رسد
دستِ من به دستِ تو
به سانِ سایه بی سخن
منم به جستجوی گام
های مانده ات به راه
تویی؛ تویی که می
شناسی ام
بگو؛ بگو به من که
کودکم؛ بیا
تو مادرم؛ مرا ببر
ازین کویر
سرابِ تفته ی فریب
نگر چگونه می زَنَد
صفیر
و می کُشد مرا
چو تشنه ای اسیر
قَسَم که خاکِ پای تو
منم
دگر رها نمی کنم تو
را
دوباره ام ببر به
روشنی، به کودکی
تویی که می شناسی ام
مرا ز من بگیر وُ با
خودت ببر
که خسته ام ز دوستان
وُ دشمنانِ آشنا
که خسته ام ز گُلشنی
سُرودن وُ ندیدنِ
گُلم |
|
|
دو
سروده
از: عسگر آهنین
1 -
نا
آشنایی
چرا
نمی شنوی
آنچه را نمی گویم؟
چرا نمی خوانی
نانوشته های مرا؟
چقدر با تو سخن
در سکوت
دشوار است
نگاه کافی نیست؟
2 -
از
دوستت دارم
دوستت دارم
یعنی
پی زیبائی پنهان تو
ام
پی آنم
که از سایه درآیی
آفتابی بشوی
بگذاری که تو را لمس
کنم
تا که سرمای درون
از من و تو
بگریزد
دوستت دارم
یعنی
تو بیا کشفم کن.
|
|
سرزمین نفت و خون
از: پروانه قاسمی
بهار و پائیز و اینک
زمستان عرب
زنجیر بردگیمان
همچنان پابرجاست
برای ثروت دیگران از
دسترنج من وتو
ماشین جنگی شان بیش
از پیش فعال است
مادران گریان بر
بالین عزیزان، مردان
و زنان سرگردان
جنگ و نکبت، رود خون
در کوچه ها جاریست
لقمه نانی یافت نمی
شود
گرسنگی در همه جا
حتی در قلبها رخنه
کرده است
من مادری عرب و عجم و
ترک وکرد ...
دامنم خونین هر جای
جای تنم زخمی ست
کودکانم گرسنه سر به
بالین می گذارند
صدایم می کنند
نالان، سفره مان خالی
ست
*****
بمب و خمپاره و تانک
... کشت و کشتار است
کرکسان کرکسان همچنان
مست مست
جنگ و نکبت، رود خون
در کوچه ها جاری ست
*****
قلبم اما گرچه زخمی،
گرچه خونین
دامنم پر از ستاره ها
پر از شقایق هاست
پر از عشق است پر از
امید
امید رهایی و آزادیست
|
|
|
یش در آمد
دوستان گرامی توجه داشته باشند که صفحه شعر و
ادبیات نشریه پوشه جائی بسیار اندک دارد و از
وسعت آنچنانی برخوردار نیست . بنابراین مهر
ورزیده سروده های کوتاهشان را برای ما بفرستند
تا هم ما در زیر بار خجالتشان نمانیم و هم
بازدید کنندگان حوصله بازدید سروده را تا اخر
داشته باشند . از مهری که در این مورد می
ورزید سپاس بیکران دارم
سردبیر
|
غزل
...
از: شمس
الدین محمد
حافظ شیرازی
  
پیش
از
اینت
بیش
از
این
اندیشهٔ
عشّاق
بود
مهرورزی
تو
با
ما
شهرهٔ
آفاق
بود
یاد
باد
آن
صحبت
شبها
که
با
نوشینلبان
بحث
سرّ
عشق
و
ذکر
حلقهٔ
عشّاق
بود
پیش ازین
کاین سقف سبز
و طاق مینا
برکشند
منظر چشم مرا
ابروی جانان
طاق بود
سایهٔ
معشوق
اگر
افتاد
بر
عاشق
چه
شد
ما
به
او
محتاج
بودیم
او
به
ما
مشتاق
بود
حسن
مهرویان
مجلس
گرچه
دل
میبرد
و
دین
بحث
ما
در
لطف
طبع
و
خوبی
اخلاق
بود
شعر
حافظ
در
زمان
آدم
اندر
باغ
خلد
دفتر
نسرین
و گل
را
زینت
اوراق
بود
|
|
غزل
...
از:
دکتر اسماعیل خوئی
« در سوگ
شهریار جان صالح »
شهریارا!
ترکِ شهر و شهریاری
کرده ای:
وزغمِ خود، شهر را بر
یار تاری کرده ای.
آن شبستان های پر
شادی و شور از خویش
را
در غیاب ات، شبسرای
سوگواری کرده ای.
باغی از آهنگ های رنگ
رنگ از تو به جاست
که به خون، خونِ دلِ
خویش، آبیاری کرده
ای.
لیک، "ناکام" ات
نخوانم من، جوانمرگِ
منا!
که بر اسبِ کامِ خود
عمری سواری کرده ای.
همچو زخمی که زدی با
مرگِ خود برجانِ ما،
کار بسیار و همه
بسیار کاری کرده ای.
چون تویی کی میرد؟!
ای جانِ نفور از
کهنگی!
رختِ نو برتن به جای
رختِ پاری کرده ای.
نی ، غلط گفتم! ز بس
یادِ تو شادی آوَرَد،
سوک را از خانه ی
یاران فراری کرده ای.
رود گردد، زورقی
رقصان بر آن تابوتِ
تو،
اشکِ شادی ها که از
بس دیده جاری کرده
ای.
دور پروازان ِ رنگین
بالِ آهنگ اند و بس
صیدهای خوش که تو
بازِ شکاری کرده ای.
خود خزانی گشتی،
امّا- باغبانا!- شاد
باش
کز دمِ خود زندگی مان
را بهاری کرده ای |
|