|
من مرا قربان*
نویسنده : احمد
پناهنده
در یکی از
این تارنماها که با بخش " اصلاح طلبان
" درون حکومت همکاری می کند و برای
بقای جمهوری اسلامی جانفشانی.
چشمم به مطلبی بر خورد که به نظر می
رسد نویسنده اش " شاعر " باشد. البته
از آن شاعرهای ثناگوی ولی فقیه اول و
به ظاهر مخالف ِ ولی فقیه دوم ولی
بیشتر مخالف نظام پادشاهی گذشته که
امروز در قدرت نیست.
مطلب بسیار کهنه بود و چون شاعر ثنا
گوی، بوی کهنه گی می داد و صد البته
با اندیشه ای یخ زده در سالهای خون و
جنون دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی.
مطلب را که می خوانی نه به حال امروز
چیزی برای گفتن دارد و نه برای آن
دوره مفید و پیش برنده بود. زیرا
جماعتی که همین " شاعر " در آن ابوعطا
می خواند، با چنین مطالب و یا شب شعر
و سخنرانیهایی، جامعه ی روشن و
شکوهمند ِ رو به پیشرفت را دو دستی در
دست از گور گریختگان تاریخ که همگی از
چاه جمکران بیرون آمده بودند، گذاشتند
تا تمامی ملت ایران را با تمامی
دستاوردهای بی نظیرش در چاه جمکران
فرو ببرد.
اما چرا این مطالب ِ مُهمل امروز
دوباره منتشر می شود؟
در یک کلام جوابش را باید در تنگ آمدن
قافیه بر شاعر ثناگو ارزیابی کرد.
زیرا ایشان طی این سی سال چه در ایران
و چه در خارج چیزی برای گفتن عرضه
نکردند که هیچ حتی اندیشه اش امروزی
نیست.
پس باید به گذشته ی خون و جنون بر
گردد و با احمد زاده نان و لوبیا
بخورد، با پویان چلو کباب و سپس با
سلطانپور قورمه سبزی.
به همین دلیل است که هر بار برای عقب
نماندن از قافله ی دیروز برگی از آن "
شاهکار " های خودشان را که امروز در
نگاه و خرد ِ مردم ایران بویژه جوانان
زنگ زده هستند، به خورد مردمی می دهند
که شناخت کافی از اینها ندارند.
این نوشته قصد آن دارد که به اندازه
رفع تشنگی مقصود چنین افرادی را از
انتشار چنین مهملاتی پرده بردارد و
جایگاه این افراد را در این موقعیت
خطیر و شکننده ی ایران در چشمان و خرد
انسان آینه بکارد.
برای نشان دادن شخصیت این فرد و معرفی
آن به مردم باید گفت:
این فرد در هر دوره رنگ عوض می کند
یکبار عاشق سینه چاک فدایی می شود، یک
بار مجاهد دو آتشه است.
یکبار زنجیر پاره می کند و مرید خمینی
می شود و این اواخر عمر مصدقی شده
است.
در آن سالهای خون وجنون دهه ی چهل و
پنجاه خورشیدی اگر تروریستهای از نوع
کمونیستی و مذهبی در هر کوی و برزن
پاسبان و ژاندارم می کشتند، این فرد
از شعرش و یا کلامش خون جاری می کرد.
و عاقبت در آن شب های شوم منتهی به
بهمن ِ سیاه ِ ملت ِ ایران در فضای ِ
آزادی که برای همگان فراهم آمده بود،
زهر خود را در جان آزادی فرو بردند و
افعی بر آمده از قعر ِ تاریخ را بر
دوششان سوار کردند تا با زهر کشنده در
جان و خرد و فرهنگ ایرانیان فرو برد.
و این فرد کتمان نمی کند بلکه مفتخر
است که اولین کسی بوده است که به
خمینی لقب امام داده است و شعر ِ
«
بزرگا!
اماما! كه بعد از امامان
چنان چون تو اسلام،رهبر ندیده
»
را سروده است . و راستی چرا چنین تملق
گویی از خمینی؟
واقعیت این است که ایشان خودشان را
برای وزارت فرهنگ در دولت انقلابی
آماده کرده بودند و گویا وعده های سر
ِ خرمن به ایشان داده بودند.
پس برای تصدی این پُست باید نهایت
بندگی و مریدی خودشان در پیشگاه امام
نشان می دادند و الحق هم که نشان
دادند.
دلیل واضح تر می خواهید تا ثابت شود
که این ادعا درست است؟
شما را به نوشته ی ایشان رجوع می دهم.
با هم می خوانیم:
«
. . .
از این گذشته در این سالهای دوری از
میهن، من خودم را بسیار ملامت کرده
بودم که چرا نیما را که برای تعطیلات
تابستانی مدرسه در اول تیرماه 1358 از
منچستر انگلستان به تهران بازگشته بود
در پایان تعطیلات همان سال روانۀ
انگلستان نکرده بودم. ماجرا این بود
که من در روز اول روی کار آمدن دولت
نظامی ازهاری، برای آخرین بار در نظام
سلطنتی در 15 آبان ماه 1357 در پیوند
با سخنرانیهایم در «هفتۀ همبستگی
ملی» بازداشت شده بودم. هفتۀ همبستگی
ملی در اوایل آبانماه با پیشگامی
دانشگاه صنعتی آریامهر با گسترش در
سطح همۀ دانشگاههای کشور آغاز شده
بود و روز اول این هفته «روز
نویسندگان» بود. چند نفری از
دانشجویان و استادان دانشگاه صنعتی -
از جمله غلامعلی حدادعادل - به خاطر
ابلاغ اینکه برای روز نویسندگان
منوچهر هزارخانی و بندۀ کمترین
-غیاباً- از سوی کمیتۀ اعتصابات
دانشگاه برگزیده شده ایم به خانۀ ما
آمده بودند که پذیرفته بودم. عنوان
سخنرانیام «ضرورت تاریخی همبستگی
ملی» بود - گزارش آن جلسه همراه با
تکههائی از سخنرانی من در «اطلاعات»
آمده بود. - و روزهای بعد به دعوت
دانشگاههای جندی شاهپور اهواز و
پهلوی شیراز همین سخنرانی را در آن
دانشگاهها ایراد کرده بودم و بعد از
ظهر 15 آبان 1357 به تهران بازگشته
بودم و همان عصر بازداشت شده بودم.
این بازداشت بیست و چند روزی بیش نبود
اما پس از آزاد شدنم دوستم محسن
مدیرشانه چی- از کادرهای سرشناس
فدائیان- که تازه از زندان در آمده
بود به دیدنم آمد و مرا با خود به
جلسهای برد که دو سه نفر از آن جمع
را از زندان قصر میشناختم. فشردۀ
کلام دوستان با من این هشدار بود:
مبارزه با نظام وارد مرحلۀ تازهای
شده و بزودی نبردهای مسلحانه و آشکار
خیابانی ناگزیر خواهد بود و امثال تو
نباید در آدرسهای شناخته شده و در
دسترس خشونت نظام باشند تا بابت
موضوعهائی مثل سخنرانی دستگیر شوند.
شرایط جنگی در پیش است. دیگر شرایط
مثل سال پیش نیست که در شب سخنرانی از
جلو دانشگاه صنعتی نخست از سوی پلیس
رسمی – به همراه دوستی که در ماشین تو
بوده است – توقیف و به شدت مجروح شوید
و سرانجام آخر شب به بهانۀ رساندنتان
به خانه با تاکسی کشیک کلانتری شما را
به بیابانهای «دریان نو» ببرند و
تحویل «لباس شخصها» بدهند تا به قصد
مرگ به جانتان بیافتند و به تصادفی
نادر جان بدر ببرید و تو با پا و
پهلوی شکسته سه ماهی بستری شوی. و
تحلیل ما اینست که نظام میان سه تا
پنجسال مقاومت خواهد کرد و تأکید
میکردند که دیگر نیروهای مترقی درگیر
با نظام نیز با این تحلیل موافقند
افزون بر اینها ما با خبر شده ایم که
مقامات امنیتی نظام فهرستی از
شخصیتها را - به دلایل متفاوت- در
دست بررسی دارند تا در زمان لازم برای
تأمین امنیت عمومی، نابودشان کنند و
تو نیز در آن فهرست هستی. . . »
من با تحلیل شنیدهها و دریافتهایم
به این جمع بندی رسیده بودم که به هر
حال شرایطی ویژه با حوادثی پیش بینی
نشونده در پیش است و برای اینکه
بتوانم در حد خودم به وظایف
اجتماعیام برسم لازم است که امنیت
عاطفی داشته باشم نه اینکه خانوادهام
پس از لطمههای پیشین باز هم موضوع
آسیب و گروگان گیری باشند... چنین بود
که برای مرحلۀ اول رویا و نیما و منای
چند ماهه، عازم انگلیس شدند. نیما در
پانسیونی در منچستر- به سرپرستی زوجی
فرهیخته از دوستانم- پذیرفته و مشغول
تحصیل شده بود. اما تا نیما اندکی جا
بیافتد و رویا و منا برای بردن میترا
که با من در تهران مانده بود- به
تهران بازگردند ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ زودتر
رسیده بود و سیستمی که برآورد میشد
چند سالی تاب بیاورد به چند ماهی
نکشیده بود ... و نیما که برای
تعطیلات تابستانی در اول تیرماه ۱۳۵۸
به تهران بازگشته بود در پایان
تعطیلات از من پرسیده بود: پدر، من
باید بروم یا بمانم که گفته بودم
بمان! و نیما از مهر ماه ۱۳۵۸ در
مدرسۀ خوارزمی مشغول تحصیل شده بود..."
تأکید از من است.
ایشان در این مطلب در عین حالی که
قربان خودش می رود و از خود متشکر است
و به قول رشتی ها " من مرا قربان است"
برای تصدی همان شغل وزارت فرهنگ که
وعده اش را همینجوری که ایشان دلشان
خوش باشد، به ایشان داده بودند، حتی
فرزند خودش را که از انگلیس برگشته
بود، مانع شد که برگردد و درسش را در
یک میحط آزاد و آرام پی بگیرد.
زیرا به یقین مطمئن بود که شغل وزارت
دم درش آمده و ایشان باید فقط امضاء
تأییده اش را پای حکم وزارت بگذارد و
به همین دلیل از پسرش می خواهد
برنگردد. زیرا احتمالن یک شغلی در
وزارت در راه برایش در نظر گرفته بود.
زیرا چون " ...
اینکه نیما در فضای خانوادهای فرهنگی
- سیاسی بالیده بود
..."
اما ایشان مثل ِ همه ی فرصت طلبان از
" گندم ری " ری نصیبی نبرد و حتی در
انقلاب ِ خود کرده و اماما اماما گفتن
و خمینی را امام ِ امامان خطاب کردن،
بر جان خودش ایمن نشد و فرار را بر
قرار ترجیح داد.
حال پس از حدود سی و اندی سال از آن
ماههای شوم ِ پایانی سال 57 انتظار از
ایشان چون سایرین این بود که با نگاه
امروزی آن کودکانه کردار ِ آن روزی را
مورد بازبینی قرار دهند و به مردم
ایران و بویژه جوانان گزارش کنند که
چه ظلمی بر آیندگان و بویژه جوانان
کردند و با تنگ نظری و کینه جویی آن
جامعه ی رو به آینده ی درخشان را با
کلام خون و جنون ِ خود و پوشال کردن
در اذهان نا آگاه، به چاه جمکران فرو
بردند.
اما نه اینکه تا حال چنین نکردند و
نمی کنند بلکه هر بار جهت تملق برای
خود و" من مرا قربان گفتن " آن صحبت
های بی مقدار کپک زده ی دیروز را جزء
کارنامه ی " درخشانشان " برای
امروزیان گزارش می کنند.
تو گویی این سی سال هیچ اتفاقی
نیافتاده و ایشان هنوز با سیستم گذشته
در گیر است و سایه ی سازمان امنیت آن
زمان بر سرش است.
در حالی که تاریخ برای همه ی اینها که
در آن سالها با سلاح گرم ژندارم و
پاسبان می کشتند و یا با کلام خون می
ریختند، گذشته ی ناشادی را برای مردم
و امروزیان گزارش کرده است و همه ی آن
قاتلین ِ تروریست ِ دیروزی، پرونده
شان امروز در چشمان مردم باز شده است.
و عجیب تر اینکه ایشان برای مشروعیت
دادن به خودشان و مظلوم نمایی و منزه
جلوه دادن خود به کسی آویزان می شود
که کارنامه ی خوبی ندارد و آن کس هر
چند در آن شرایط که می گفتند خفقان
است و آزادی وجود ندارد، اما نامه ی
سرگشاده به نصرالله معینیان رئیس دفتر
مخصوص پادشاه ایران می نویسد و هر چه
در چنته دارد بر کاغذ می نگارد، بدون
اینکه کسی به ایشان آزاری برساند.
"
اما تا کانون نویسندگان در ایران از
بهار 1356 دور دوم فعالیت خود را
–نیمه مخفی- آغاز کند و پس از چند
ماهی به برگزاری «ده شب» برسد،
نامههای سرگشادۀ تاریخی و جنبش آفرین
دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی منتشر شده
بود. اولی به تاریخ اول بهمن 1354 و
دومی به تاریخ پنجم دیماه 1355 در
هزاران نسخۀ زیراکسی دست به دست رفته
بود. این نامهها خطاب به نصرت الله
معینیان، رئیس دفتر مخصوص شاه نوشته
شده بود و هم برای ثبت در تاریخ به
ملت ایران. حاج سیدجوادی در این
نامهها که با جوهر شجاعت نوشته شده
بود خیرخواهانه نظام سیاسی کشور را در
برابر آینه قرار داده بود مگر فساد
گسترده در این اندام درمانی بیابد...
او در این نامهها به قول بیهقی «داد
این تاریخ به تمامی داده بود تا هیچ
چیز از احوال پوشیده نماند» ..."
ولی وقتی که آن نظام سقوط می کند همین
فرد مورد نظر ایشان در انقلاب خود
کرده ی خودشان
در مورد کشتاربی رحمانه امیران ارتش
وبزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم
دکتر فرّخ روی پارسا
می نویسد.
«
محیط انقلاب باید با سرعت و شدت
پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب،
همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و
ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین
درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص
خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی،
شدت عمل هر چه بیشتر...».
چنان که ملاحظه می
شود فرد نامیرده ی بالا که به قول
شاعر ِ مورد بحث که نامه ای با " جوهر
شجاعت " می نویسد، آن هم در سال 54 و
55 و در هزاران نسخه پخش می شود، از
حداقل آزادی سیاسی و مصونیت سیاسی
برخوردار بوده است که به خود جرئت می
دهد و با " جوهر شجاعت " نامه می
نویسد.
و عجیب اینکه به قول بیهقی " داد این
تاریخ به تمامی داده بود تا هیچ چیز
از احوال پوشیده نماند ..."
ولی وقتی که تاریخ به کام ایشان می
چرخد، بیداد را زوزه می کشند و خواهان
نابودی تمام کسانی می شوند که با فکر
و عقیده ی آنها همخانه نیستند.
اینجاست که تمامی مظلوم نمایی های این
جماعت در دوران پادشاهی از پرده بیرون
می افتد که می خواستند ترور و تروریست
را کار سیاسی و زندانی سیاسی جلوه
دهند.
در حالی که این جماعت در همه ی
کشورهای دنیا آدم کش و تروریست قلمداد
می شوند و فرقی با یک قمه کش سر گذرها
ندارند.
تازه این در شرایطی است که امکانی
بوجود آمده تا تروریست ها هم از زندان
آزاد شوند و شایسته بود این افراد به
زندگی احترام بگذارند اما مثل اینکه
بیهوده بود و است، چنین انتظاری از
این جماعت داشته باشیم:
" ...
اما پس از آزاد شدنم دوستم محسن
مدیرشانه چی- از کادرهای سرشناس
فدائیان- که تازه از زندان در آمده
بود به دیدنم آمد و مرا با خود به
جلسهای برد که دو سه نفر از آن جمع
را از زندان قصر میشناختم. فشردۀ
کلام دوستان با من این هشدار بود:
مبارزه با نظام وارد مرحلۀ تازهای
شده و بزودی نبردهای مسلحانه و آشکار
خیابانی ناگزیر خواهد بود و امثال تو
نباید در آدرسهای شناخته شده و در
دسترس خشونت نظام باشند تا بابت
موضوعهائی مثل سخنرانی دستگیر شوند.
شرایط جنگی در پیش است."
زیرا این جماعت به آزادی اعتقاد
نداشتند تا چه رسد به آزادی سیاسی.
این جماعت از آزادی این را می فهمیدند
و می فهمند که پاسبان بکشند و هیچ
قانونی را احترام نگذارند و آن شب های
ِ شعر آن سال شوم هم، بزک کردن ترور
این تروریست ها بوده است.
نتیجه:
همه ی اینها را نوشتم تا روشن شود
که این شاعر " مورد نظر چقدر از خود
ممنون است و به قول رشتی ها " من مرا
قربان است"
زیرا با انتشار چنین مهملاتی می خواهد
خودش به خودش دسته گل بدهد و از خود
متشکر شود.
حال چند بیت شعرهای ایشان را که به
مناسبت های مختلف، سروده اند و
ثناگویی و تملق گویی در آن سرشار راست
با هم می خوانیم:
این شعر تقدیم
شده است به
سید علی حسینی
خامنهای
در سال 47
تمام قافله گیرد به جای خویش قرار...
منادیان همه کردند حکم را تکرار
کویر بود، افق تا افق، گداخته مس
بر آن گداخته مس، کاروان، خطی ز غبار
...گرفت دست علی و نمود بر همه خلق
علی ست زین سپس او را امیر و حکم گذار
ایشان
كتابچهای
دارند
با عنوان سه نامه به خمینی كه
در
شعر «به تو سوگند»
بیت زیر در
نهایت تملق گویی به خمینی است.
جز تودر اسلام شریعتمدار نیست
جز تو ز بیت النبی نمانده پساوند
این كتاب در اسفند 57 چاپ شده و هر سه
شعر آن از سالهای 43،49 و 57 خطاب به
خمینی
است.
زود باشد كه ببوسمت در ایران سر و
روی
بینمت بر زبر مسند توحید مقر
داد مظلوم ز بیدادگران بستانی
پیش فرمان تو خودرنجبران بسته كمر
كارگر از ستم آزاد كنی، هم دهقان
نبرد بهره ز رنج دگران یغماگر
دین حق را ز خرافات چنان بزدایی
كه نظامیشود از نو به جهان حق پرور.
شعر نخست او كه پس از تبعید امام
سروده شده با این ابیات آغاز می شود:
ای ز وطن دور، ای مجاهد دربند
ای دلِ اهل وطن به مهر توپیوند
نای تو خاموش همچو خشم كه در مُشت
جان تو در جوش همچو شیر كه دربند
این
شعر
در قالب نامه برای
خمینی
ارسال شده
است.
الا ای امام بحق برگزیده.
الا ای تو اسلام را نورِ دیده
الا ای كه یزدان پس از روزگاران
پس افكندِ دوران،تو را آفریده
الا ای كه خلق مسلمانِ ایران
سرافرازی خود تو را برگزیده....
بزرگا! اماما! كه بعد از امامان
چنان چون تو اسلام،رهبر ندید
* در گویش گیلکی به کسی که از خود
ممنون است و دوست دارد از خودش تعریف
کند و خودستایی نماید، می گویند " من
مرا قربان " |