|
( گفتار شماره 252 نشریه اینترنتی
پوشه، نویسنده: خسرو وزیری )
دوستان درود بر شما:
1 -
یکشنبه 27 نوامبر 2011 رفتم و در
مراسم بزرگداشتِ یارانِ دیرین، و
بخاک خفته ی کتابخانه ی نیما شرکت
کردم . شبی بود که یاد رفعت دانش،
مسیح تنگروی « اسکندری »، سرهنگ
محمد انصاری، رفیق عبدالله
قاسملو، فریدون صبوری، و افشین
صدری، را در ذهن زنده می کرد .
نشست بی تکلفی که برای شرکت در آن
هیچ قاعده و شرط و شروطی گذاشته
نشده بود .

دوستان بسیاری هم آمده بودند .
سخنانی هم ایراد شد که همه رنگ و
بوی یادآوری از این عزیزان را می
داد . با اینکه دوستان هر آنچه را
که من می خواستم بر زبان آورم،
گفته بودند و خوب هم حق مطلب را
ادا کرده بودند، در یک برهه
زمانی، چند جمله ای هم من گفتم .
در مورد شمس الدین محمد حافظ
شیرازی و غزل هایش، که خواندن غزل
های این عارف بزرگ مشکل است و
امکان چند گونه خواندن و چند گونه
برداشت از سروده های بلبل شیراز،
بسیار . و اینک که این جمله ها را
می نویسم، بدون آنکه بخواهم نوشته
را بدرازا بکشم تنها به این صنعت
شعری که استعاره اش می نامند،
گریزی کوتاه می زنم . و آن اینکه
استعاره صنعتی است در سرودن
چگامه، که سراینده با یک بیت
چندین معنی را به خواننده پیشکش
می کند و مولانا حافظ در بکارگیری
این صنعت به ویژه در غزل های پر
مغز خویش از این روش بسیار
استفاده کرده و بدین لحاظ هم در
میان شعرا از جایگاه ویژه ای
برخوردار است . توضیح بیشتر در
این مورد را به زمانی دیگر می
گذارم . بر می گردم به دنباله ی
یادداشت های این شماره . به آن شب
گرامی که در کتابخانه نیما برگزار
شد و اینکه در آن شب همه چیز رنگ
و بوی مهر و صفا می داد . خاطره
عزیزان از دست رفته را زنده می
کرد . بیاد رفعت دانش افتادم که
چند سال پیش و با همه دردی که از
بیماری جانکاهش می کشید، همانند
پروانه بدور شمع وجود کتابخانه پر
می زد . رفعت کتابخانه را خیلی می
خواست . بچه های بنیاد نیما را
دوست داشت . از هر فرصتی برای
بهتر شناساندن این مرکز فرهنگی
ایرانی استفاده می کرد . از این
روی بر همه ی نیمائی هاست که هر
سال و در روز از دست رفتن او،
بیادش آورند و برایش بزرگداشت
بگیرند، و انصافأ هم این کار را
می کنند . دستشان درد نکند
دیگر دوستم سرهنگ محمد انصاری با
آن وقار و شخصیتش بیادم آمد که
آدینه شب ها را با شوقی ستودنی در
کتابخانه می گذارنید . روزی را
بیاد می آورم که از بیمارستان
مرخصی گرفته بود . مرخصی نه، برای
چند روزی دکترها به او اجازه داده
بودند تا پیش خانواده بماند و او
بجای اینکه در خانه بماند و
استراحت کند، خانواده را به
کتابخانه آورده بود تا در نشست شب
های آدینه شرکت کند . سرهنگ
عبدالله قاسملو که با اندامی نحیف
ولی با روحیه ای محکم و استوار از
پله های اینجا بالا می آمد، چرا
که تعصب عجیبی روی این مکان داشت
. و فریدون صبوری را که هنوز آن
لهجه شیرین گیلکیش در گوشم طنین
دارد . و دیگران و دیگران ...
آنشب یاد همه ی این عزیزان گرامی
داشته شد . دوستان از خاطرات
شیرینی که با این یاران راستین
داشتند گفتند . نه اینکه سخنرانی
کنند که بسیار بی تکلف حرف زدند .
گپی خودمانی بگویم بهتر است . و
در میان آن همه احساس و آن دریای
بیکران شور و معرفت، تنها کتاب ها
بودند که با سکوتی دیر آشنا، ناظر
این گردهمائیِ پر محتوی بودند و
نشسته در قفسه ها، یاد این دوستان
از
...« دنباله نوشته را در ستون
روبرو بازدید کنید » |
|
|
...
دست
رفته را با زبان بی زبانی زنده می
کردند .
بگذارید تا یادم نرفته این را هم
بنویسم که بنیاد فرهنگی نیما با
پیگیری گروهی از ایرانیان راستین
و با حداقل امکانات مادی و حداکثر
توان معنوی، نزدیک بیست و پنج سال
است که در مونترال به فعالیت های
فرهنگی خود ادامه می دهد . این را
بارها نوشته ام و اگر لازم باشد
دگر بار و دگر بار هم خواهم نوشت
. به این امید که شاید روزی رگ
غیرت میهنی فرهنگی ما بجوش آید و
به این بنیاد بیشتر از این ها
یاری برسانیم .
در مورد فعالیت های بنیاد فرهنگی
نیما باید بگویم در این منطقه سرد
و شمالی کره ی خاکی، بسیار مهم
است که یک سازمان یا مرکز فرهنگیِ
غیر بومی را پایه بگذاری و بدون
هیچگونه چشمداشت مادی و باز دهی
مالی بتوانی بیست و پنج سال به
فعالیت ادامه دهی . و باز بارها
نوشته ام که در این شهر و تا کنون
بنیاد، مرکز، کانون و سازمان و
... و ... که همگی هم عنوان
فرهنگی ایرانی را یدک می کشیده
اند، زیاد تأسیس شدند، مدتی به
فعالیت پرداختند و آخر سر هم
سپرده شدند به دست فراموشی . در
این میان دو گروه پایدار ماندند .
یکی آنهائی که بدون چشمداشت مادی
به معرفی فرهنگ ایرانی و آموزش
جوانان همت گماشتند و از جیب خود
مخارج بسیار پرداختند و خم هم به
ابرو نیاوردند، دیگر نهادها و
پیشه هائی که به غلط نام خود را
سازمان فرهنگی ایرانی گذاشته و
هدفشان صرفأ سرکیسه کردن من و شما
و گذران زندگی خودشان بود، که با
توجه به زرنگی های خاصی که این
گروه در پیشه وری و کاسبی دارند
از گروه اول پیشی هم گرفتند . از
میان این دو گروه باید به
آنهائیکه قلبأ و بدون چشمداشت به
موجودی جیب ما به خدمت مشغولند
آفرین گفت و در این راه پر سنگلاخ
یاری شان کرد . و بگمان من بنیاد
فرهنگی و کتابخانه نیما یکی از
سازمان هائی است که یاری رساندن
به آن از واجبات ملی میهنی هر
ایرانی راستینی است که در
کامیونیتی ما، نام پر افتخار
ایرانی بر خود می گذارد . دوستان
برای یکبار هم که شده عامل بخواب
رفته ی عشق به فرهنگ ایرانی را در
خود بیدار کنید و اگر نمی خواهید
به این سازمان کمک مالی برسانید
یا بنیه ی مالیتان آنقدر ضعیف است
که نمی توانید از پس پرداخت حق
عضویت ناچیزی برآئید، دست کم از
حضور و شرکت در مراسم و جشن ها و
گردهمائی های این مکان دریغ نکنید
. با آمدنتان به بچه های کتابخانه
و اعضأ بنیاد نیما دلگرمی بدهید .
گمان نمی کنم این دیگر کار سختی
باشد ...
2 –
از کتابخانه بسوی خانه راندم .
راه دور و درازی است از بلوار
دکاری تا غربی ترین محله مونتریال
بزرگ . با شتاب رانندگی کنی، چهل
و پنج دقیقه ای طول می کشد . و در
همین فاصله بود که یاد درگذشتگان
بنیاد نیما باز هم در جانم جان
گرفت . یاد حرف ها و سخنان رفعت و
دیگر عزیزان افتادم . تحت تأثیر
محبت این دوستانِ از دست رفته،
چارچوب غزلی با این مطلع « ای
رفته ز انظار، ولی در همه پندار »
در خاطرم نشست . به منزل که
رسیدم غزل را تمام کردم و نوشتمش
. پیشکش تان می کنم . کاستی هایش
را به بزرگی خودتان ببخشید .
ای رفته ز انظار، ولی در همه
پندار
نام تو شده ورد زبان، زینتِ گفتار
یادت نرود از سرِ ما، چونکه تو
بودی
تا آخر عمرت همه را، یار و مدد
کار
گر عشق بود یک صفت عالی و والا
پیوسته بدل عشق بدت، مهر به رفتار
در وصف تو من هیچ ندانم، چه بگویم
ای آنکه ز بد، بوده ای آزرده و
بیزار
زین روی در این سوگ و همین روز
وهمین انس
گویند رفیقان لقبت در همه گفتار
دنیا گذرد، عمر رود، نام بماند
نامی که به مردم ندهد زحمت و آزار
خسرو تو به سر مهر و، بدل عشق
فزون دار
شاید که میسر شودت رخصت دیدار
3
–
تا زمانی که سایت « نشریه
اینترنتی پوشه » را راه اندازی
نکرده بودم، نمی دانستم که... «
دنباله نوشته را در ستون روبرو
بازدید کنید » |
|
|
...
ادامه
یک کار فرهنگی در این غربت بی پیر
تا چه اندازه مشکل است و درد سر
ساز . به ویژه آنکه برای چرخانیدن
چرخِ رایانه ای اینچنین، از
پشتوانه مادی هم برخوردار نباشی .
راستش گروه ما و تا کنون چندین و
چند بار تصمیم به پایان دادن
وبستن این سایت کرد، دلیلش هم
روشن است . دستکم اینک و برای شما
خواننده گرامی روشن است . و لی هر
بار که خواستیم این شعله لرزان را
خاموش کنیم، نفس گرم یک دوست یا
یک یار موافق به زندگی دوباره این
نشریه اینترنتی جان تازه ای بخشید
. تشویق ها، دلخوشی ها و یاری
رسانیدن دوستانی این چنین بود که
وادارمان کرد به ادامه این کار پر
مرارت . این را هم بنویسم که تا
کنون و در پویائی این خدمت،
ضررهای مالی زیادی متحمل شده ایم
ولی سربلند و خوشحالیم که این راه
را با همه سختی اش می پیمائیم و
می رویم . می رویم تا آنجا که در
پاهایمان یارای گام زدن باشد و تا
زمانی که نیرو در بازوی فکریمان
داشته باشیم . هرچند هم اکنون
نفسمان به شماره افتاده و دستمان
خالیست ...
4 -
روزهای ماه دسامبر سنگینند . روزهای انتظار
معمولأ دلگیر و کسالت آور می شوند . زمستان
سفرش را در همین ماه شروع می کند . گرچه امسال
زمستان اندکی دیر آمد، اما جای پای آن وازدگیِ
فصل سرد در تک تک ثانیه های شهر نمایان است .
نبض شهر دراین روزهای سرد آهسته می زند و
انگار که زندگی سر در لاک فرو برده و در
انتظار چیزی است . نفسی عاشقانه شاید . شوری،
شرری، یا پرتو آفتابی که زیر پوستت بدود و دلت
را گرم کند . یا کلامی مهر آمیز که این روزها
کمتر شنیده یا اصلأ شنیده نمی شود . در این
موسم برد، اما شبهایش به لطف پرتوهای رنگین و
نورانی چراغ های کریسمس در انعکاس پهنه سفید
برف، حالی و هوائی دیگر دارد و بنوعی می تواند
بیهودگی روزهای خاکستری را از یاد ببرد . و
سنگینی ملکول های هوای روزانه را جبران کند .
در این فصل انجماد اما، دلِ ما ایرانی های دور
از خانه را دو رویداد به وجد می آورد . یکم
جشن یلدا است که شکوهش در میان تمام شب های
سال مثال زدنی است و دوم زادروز پیام آوری است
که دلش به مهر ورزیدن آذین بسته بود . البته
بسیاری بر این باورند که هردوی این مراسم در
اصل یکی بوده و یک سرچشمه داشته . کدامین پیش
تر بوده را درست نمی دانم، ولی آنگونه که
اجرای این مراسم نشان می دهد باید چشن یلدای
ما از قدمت بیشتری برخوردار باشد . بهر روی،
مهم ماهیت است و اینکه در این ایام در روندِ
آغاز بلندی روز قرار می گیریم و دلمان را خوش
می داریم برای آمدنِ قافله بهار، هر چند که تا
رسیدن این قافله هنوز بسیار راه است و بسیار
هم باید انتظار کشید، ولی از پا نباید نشست .
باید شب های سرد را با شرکت در گردهمائی ها و
جشن ها پشت سر گذاشت و چندش و وازدگیش را با
فریادهای شادی زدود . ژانویه که بیاید، شور و
صفای این شب ها را به منتها برسانیم . شب
نشینی ها و دور هم جمع شدن فامیل و دوستان را
تا آنجا که ممکن است رونق دهیم . و برویم به
دیدار بزرگان و برگزیدگان .
مرادم از نوشتن این چند جمله و در این بخش از
یادداشت ها این است که در این شب های شاد و
روزهای کم آفتاب، سالخوردگان را از یاد نبرید
. به آنها سر بزنید . غبار تنهائی را از آینه
ی دل های خسته اشان بروبید . برایشان هدیه
ببرید و اگر توان مالی ندارید که با شاخه گلی
یا چند دانه شیرینی چشم های حسرت زده و در
انتظارشان را روشنی بخشید، از واژه های گرم
یاری بگیرید و دلشان را شاد کنید . باور کنید
هیچ کاری در جهان زیباتر از دل بدست آوردن
نیست و چه لذتی دارد وقتی بانیِ بخنده وا شدن
لبی می شوی که مدت ها ست بسته مانده . به
پندار من هیچ تجارتی چنین بازده پر سودی ندارد
.
من در این جا و در
این کوتاه نوشته و بعنوان شادباش سال نو
مسیحی، پنجره قلبم را به روی همه ی انسان های
راستین باز می کنم و رسیدن این ایام نور و
چراغانی و شور و صفا را بهمه ی مسیحیان جهان
به ویژه هم میهنان مسیحی عزیزم شادباش می گویم
. باشد که در این سال نو میلادی کام تان شیرین
و زندگی تان پر از شادی باشد . خوش باشید و
خوش بگذرانید که این ایام دگر بار تکرار نمی
شود ...
ازسوی همکاران نشریه اینترنتی
پوشه:
خسرو وزیری
این نوشته را میتوانید در ماهنامه
بازار چاپ مونترال، کانادا، ویژه
یکم ماه
ژانویه 2012 بازدید کنید |
www.poosheh.com |